چه کسی ندا را کشت؟
روزنامه سپاه: بی بی سی به اوباش پول داد و ندا را کشت.
سفیر ایران در مکزیک: سازمان سیا ندا را کشت.
خبرگزاری رسمی ایرنا: تک تیرانداز منافقین ندا را کشتند.
امام جمعه تهران: خود اغتشاشگران ندا را کشتند.
پزشک ندا: بسیجی ای که ندا را کشت دستگیر شد و کارتش موجود است.
نتیجه گیری: یک بسیجی تک تیرانداز نفوذی منافقین که دست به اغتشاش زده بود و جزو اوباش به شمار می آمد، از بی بی سی که توسط سیا اداره می شود، پول گرفت و بعد از کشتن او کارتش را به یکی از افرادی که در خیابان بودند داد و فرار کرد.

1- یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی. ما چند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر میآمد تازه گواهینامه گرفته، هیجان زده بود و از خوشحالیِ گواهینامهای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش میکرد. اما بیاعتنا به قوانین، با یک غرور زیاد، به شکل خطرناکی رانندگی میکرد که نگو و نبین. مسافرها هم بیخبر از خطر، سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که میگفت:
من رای نمیدهم و برایم فرقی نمیکند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را میکنم.
در همین لحظه ماشین تصادف کرد و سر من و این خانم به شیشه خورد. و هر دو از درد سرمان را گرفتیم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فریاد زدن، که "اگه میدونستم رانندگی بلد نیستی، اصلا سوار ماشینات نمیشدم."
من کمی که دردم آرام شد و خون سرم را که پاک کردم، گفتم: خانوم شما که از تجربیات درس میگیرین، لطفا در انتخابات شرکت کنین و به کسی که فکر میکنین حتی یک کمی بهتره رای بدین، و نذارین ماشین مملکت به دست یک رانندهای که ناشیه و تجربه نداره و قوانین رو رعایت نمیکنه بیفته، و زندگی من و شما و 70 میلیون ایرونی دیگه رو به خطر بندازه.
2- منتقدین خاتمی صفر و صدیها بودند. آنها که میگفتند: چون خاتمی ما را به صد در صد خواستههایمان نرساند، پس به هیچ درد نمیخورد.
آنها چون به صدی که میخواستند در دوره خاتمی نرسیدند، پس انتخابات را تحریم کردند و به موقعیت صفرِ احمدینژادی در 4 سال گذشته رسیدند.
اکنون دوباره یک فرصت دیگر است که میتواند بر تاریخ ایران، حداقل 4 سال، و حداکثر خدا میداند تا کی! اثر کند.
آنها که پای صندوق نمیروند، سهم خود را از وضعی که بعدا پیش میآید، فقط در خیال خود کم میکنند. و میخواهند اگر دوباره وضع صد در صد مطلوبی پیش نیامد، بگویند: ای بابا! تقصیر ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکردیم. در حالی که شرکتنکردهها، نقش بیشتری در انتخاب احمدینژاد داشتند تا شرکتکردهها.
احمدینژاد از رایهایی که به صندوق ریخته شد، بر سر کار نیامد. او از فرصت رایهایی که من و تو به صندوق نریختیم، پیدایش شد.
آمار نشان میدهد که ماهایی که در دور دوم قهر کردیم و پای صندوقها نرفتیم، تعدادمان از آنها که به احمدینژاد رای دادند، بیشتر بود.
من خودم وقتی قلم را برداشتم تا این مطلب را بنویسم، فکر منفی همیشگی به سراغم آمد و از خودم پرسیدم: آیا این مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد... مدتی در فکر رفتم. و دوباره دیدم از خودم سوال صفر و صدی کردهام. حداقل خاصیت این مقاله این است که خودم را متعهد به رای دادن میکند و حتما، حداقل روی یک نفر از خوانندگان اثر میکند. من اگر به همین دو رای هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفی صفر و صد نجات دادهام. من به کمی بهتر فکر میکنم.
من میخواهم اگر این بار هم اتفاق بد قبلی تکرار شد، به وجدان خودم بگویم: من رای خودم را دادم و در وضع پیشآمده مقصر نیستم.
میگویند ملتها، مثل آدمها، هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند. حداقل میشود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است. اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد میگیرد.
3- سمیرا فیلمی ساخته است به نام "اسب دو پا". قصه بچهای است که دلش برای یک بچه افلیجی میسوزد و آن بچه بیپا را بر دوشش سوار میکند و هر روز به مدرسه میبرد. بعد از مدتی، آن بچهای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمیآید و باورش میشود که اسبسواری حق اوست. و آن کس هم که سواری میدهد، با آن که سختی و ذلت میکشد، اما کم کم به این وضعیت عادت میکند و باور میکند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چارهای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب میشود.
در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.
4- برای من آقایان موسوی و کروبی هر دو ایدهآلند. هر دوی آنها را از نزدیک میشناسم. با آقای کروبی که سالها در زندان شاه بودهایم. حتی مدتها در یک سلول بودهایم. و روزها و شبهای فشار و زندان و شکنجه را در رویای روزی که عدالت و آزادی را خواهیم دید، تحمل میکردیم.
آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت. امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند. حتما مداخله میکرد. من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم.
به دوستی که در مجلس سالها در کنار او بود گفتم: به
من بگو آیا او هنوز مرد همان سالهاست و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس
مجلس شده، فراموش کرده است؟
آن دوست گفت: هنوز همان آدم است. کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد.
من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق بشر که زخم بیمرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی مییابد. و حیثیت از دست رفته بینالمللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد.
از طرفی او را تنها و بییاور نمیبینم. در کنار او کسانی را میبینم که تهران و ایران نیمهمدرن امروز، از معماری کلان امثال آنها به وجود آمده است.
کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشیده است. و برای آزادی سیلی خورده است. و خوشبختانه صفر و صدی نمیاندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمیخواهد مثل احمدینژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناحهای مختلف مذاکره کند. و مذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است...
5- با مهندس موسوی در سالهای اول انقلاب آشنا شدم. در آن وقت آقای موسوی نقاشی میکرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخستوزیری رسید. و با آنکه بیشتر اهل نظر بود، به قول همسرش، خانم رهنورد، از وقتی نخستوزیر شد، روز به روز حکمت عملیاش بر حکمت نظریاش چربید.
از صمیم قلب میگویم: اگر آقای موسوی نبود و حمایتهایی که از داشتن یک سینمای ملی و بینالمللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلندآوازه در سطح جهان نبودیم. مهندس انوار و مهندس بهشتی در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند، اما بدون حمایت همهجانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمیشد.
موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخستوزیر، یک شخصیت ملی است. من در همان سالها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخستوزیر ارمنیها و اقلیتها هم هستم. من وقتی نخستوزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.
از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدینژاد را. در دوره مهندس موسوی یک جنگ تمامعیار همهجانبه، در وسیعترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبی به یاد دارد که با سیاستهای اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدینژاد هم نشدیم. در حالی که در 4 سال احمدینژاد، ما نهتنها جنگ نداشتیم که بارها و بارها پول بیشتری از فروش نفت به دست آوردیم. اما با این حال با این تورم و گرانی بیسابقه روبرو هستیم.
من مطمئن هستم که اگر مهندس
موسوی رای بیاورد، هم اوضاع اقتصادی و هم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر
از 4 ساله گذشته خواهد شد. و منش او تنشهای بینالمللی را تخفیف خواهد
داد.
او هم تجربه دراز مدت کار عملی را در مقام یک نخستوزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را.
6- بعضیها از صندلی ریاست جمهوری اعتبار میگیرند. بعضیها مثل خاتمی به آن اعتبار میدهند. و بعضیها وقتی بر این صندلی مینشینند هیجانزده میشوند. مثل آقای احمدینژاد که هنوز هیجانزده است. 4 سال است بر این صندلی نشسته هنوز خوشحالیاش فروکش نکرده. هنوز شیرینی پیروزی در انتخاباتش را پخش میکند. و مدام از معجزه حرف میزند. چون فقط باید یک معجزه اتفاق بیفتد تا کسی مثل ایشان روی این صندلی بنشیند.
درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است، اما به آن بیمیل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمیآید. چنان که تا 4 سال بعد، از خودش و از معجزهای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بیمیلی او به قدرت است. به او رای بدهند، خدمتش را میکند. ندهند، مسئولیت را از دوشش برداشتهاند. و او سرگرم هنرش میشود.
7- در اوایل انقلاب او در کار هنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضاهای هنری دلخواهش پر میزد. و به همین دلیل تا از نخستوزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنریاش پیوست و یکسره با آنان بود.
اما تا وقتی در پست نخستوزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند و به خاطر آن که حالا او در حکومت بود، فاصله میگرفتند، تشکر میکرد. و میگفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است. او میگفت هنرمند زبان درد مردم است. و اگر به حکومت نزدیک شود، کمکم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن میشود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد. و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید. او میگفت: هنرمند سخنگوی ملت است، نه سخنگوی حکومت.
اگر خود من در فضای آنچنانی آن دوران که شما بهتر از
من میدانید چه دورانی بود، جانم را کف دستم میگذاشتم و عروسی خوبان را
میساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار میکردند و آقایی که برای ثواب
بازجویی به همراه 12 بازجوی دیگر در خیابان فاطمی در ساختمان وزارت کشور
مشغول ثواب بازجویی کردن از من میشدند و فیلم عروسی خوبان را توقیف
میکردند، این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان میداد و به
وزرایش میگفت: اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح
کنیم، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟
فیلم عروسی خوبان با درد
و جرات من ساخته میشد، اما اکرانش دیگر به حمایت مهندس موسوی بستگی داشت.
او مصداق بارز کسی بود که میگوید: من مخالف فکر توام، اما جانم را میدهم
تا تو بتوانی حرفت را بزنی.
8- میگویند مهندس موسوی در دوران نخستوزیریاش انقلابی بود. معلوم است که بود. مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید، انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابانها ریختند و انقلاب کردند؟ چرا آلزایمر مصلحتی میگیریم؟ ما مردم ایران چه خوب و چه بد، در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم. امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله، شبیه 30 سال پیشش باشد؟
مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلیها بهتر است. او امتحان آزادیخواهی و عدالتطلبیاش را در دوران نخستوزیریاش داده است. فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست. برای ما آزادیخواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، میگوییم کلک بود، از خودشان است.
و چون ما همیشه صد در صد را میخواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است، مدام به وضعیت صفر میرسیم. و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار میشود. و چون نگاه علمی نداریم، تجربیاتمان را آزمایش نمیدانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بد شانسی یا خوششانسی میگیریم. اگر انقلاب ایران را آزمایشی میگرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی میکند، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم.
چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند. هر چند نفر باشند، یکی از آنها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات، مثل یک آزمایش نگاه میکند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایشهایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمیکند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟ و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟
آنها که با انقلاب بدند، طوری غیر علمی از انقلاب حرف میزنند که اگر میتوانستند یک انقلاب دیگر میکردند. و برای همین از آزمایش ما نتیجه لازم را نمیگیرند و با آن که به آزمایش ما فحش میدهند، دنبال تکرار همان آزمایشند. انگار انقلاب نسل ما بد بود ولی انقلاب نسل آنها خوب است.
از طرفی ما ایرانی هستیم. و ما ایرانیها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم میزنیم. تا حالا یک ایرانی را دیدهاید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟ اما تا حالا چند تا ایرانی را دیدهاید که خودش را در انقلاب و بهخصوص جنبههای منفیاش سهیم بداند؟
برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا میخواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد، اما با هیچ کسی، دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد، و خیلی هم با تجربه باشد، اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد. و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد.
مگر میشود یک شهید آزادی و عدالت را یافت که رییس جمهور ما شود؟
9- نکته دیگر نقش زن ایرانی است که همیشه از معادله سیاست کلان ما حذف شده است. من تصور نمیکنم به این زودیها حتی وزیر زن داشته باشیم، چه رسد به این که رییس جمهورمان روزی زن باشد.
متاسفانه این وضعیت در دنیای امروز فراگیر است و خاص ایران تنها نیست. جهان معاصر هنوز مردسالار است. اما در بعضی جاها این مشکل با همسر رییس جمهور حل شده است. در آمریکا که کشوری است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است، مردم به اوباما رای میدهند، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوی اول را عهدهدار میشود. در فرانسه همسر رییس جمهور، یک هنرمند است و نقش بانوی اول را در کنار او بازی میکند. در کنار مهندس موسوی خوشبختانه زن فرهیختهای به نام زهرا رهنورد حضور دارد که میتواند این نقش را عهدهدار شود.
در قبل از انقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف میزدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است و هر روز منتظر خبر دستگیریاش بودیم.
بعدها که انقلاب شد من یک روز در آسانسور روزنامهای سوار شدم، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم. و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد. یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید: شما فلانی هستی؟ گفتم: بله. و او هم گفت: من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سالهاست منتظر دیدار شما بودم.
وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخستوزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمیدانیم. از بس که عوامفریبانه آن را خرج کردهاند. اما در آن روزگار ما شیفته آن داستان حضرت علی بودیم که عدهای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پارهاش بود و میگفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد میکنید، برای من بیارزشتر از این کفش پاره است.
چنین داستانهایی و چنین بودنیهایی آتش به روح نسل ما میزد. اگر کفش رهنورد که زن نخستوزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ، کفش 30 میلیون ایرانی دیگر باید پاره میبود، و کسی به فکر نبود.
اینها اینطور میزیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند. امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی میزند. اما انقلاب با این قصههایش بود که جان نسل مرا به آتش میکشید و از داشتن و بودن بینیازمان میکرد.
در کنار این سادگی و بیمیلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی، یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آنها وجود داشت. و همین بود که آنها را متفاوت میکرد. و الا خیلیها هستند که سادهزیستند، و فقیرانه زندگی میکنند، اما روحشان از زندگیشان فقیرتر است.
مهندس موسوی آنقدر هنرمند است که یک پست سیاسی او را از خود بیخود نکند. و با آن که مرد است، اما در کنار او زنی است که مدام حقوق زنان را به یاد او میآورد.
ما ایرانیها 70 میلیون جمعیت هستیم. نیمی از ما ایرانیها را زنان ایرانی تشکیل میدهند. آنها رای میدهند. آنها در رنجهای ما حتی بیش از ما رنج میبرند. اما هیچگاه در سطح کلان سیاسی، نقشی برای خود نمیبینند. برای شرایط کشور ایران، این نقش نمادین بانوی اول ایران، آن هم در کشوری که به نهاد خانواده میبالد، یک گام آغازین برای حل مشکل حضور زنان در عرصه سیاسی است. و این فرصتی است که با وجود رهنورد در کنار موسوی میتواند ایجاد شود. در دوران قبل دختران آقای هاشمی بهخصوص فائزه هاشمی این نقش را به شکل دیگری داشت. و خدماتی که فائزه هاشمی برای ورزش زنان انجام داد، بینظیر است. اما چون او هم هنوز شهید نشده کسی نیست تا از او قدرشناسی کند...
10- به مادرم زنگ میزنم و میپرسم: مادر به کی رای میدی؟ میگه: مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچهمون بنایی بود. یکی داشت یک خونهای رو با کلنگ خراب میکرد، گفتم: "آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون، درستش کن."
گفت: "خانوم من یک ... ام. کارم خراب کردنه. اگه میخوای خونه تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه میخوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن."

























سهیل محمودی شاعر معاضر ، در هفتمین کنگره سراسری حزب جوانان ایران اسلامی که با حضور سید محمدخاتمی و زهرا رهنورد برگزار شد ، 2 شعر قرائت کرد که با ابراز احساسات حاضران در کنگره مواجه شد.من هم بنا به دعوت دوستان حزب در این مراسم شرکت کردم ،شعر های سهیل خیلی به دلم نشست حیفم اومد بقیه دوستان از شنیدنش محروم بشن،اگه فایل صوتیشو گیر بیارم حتما براتون می زارم
متن این دو شعر :
مثل یه انار سرخه دل اون که خیلی مرده
انگاری یه لخته خونه، پنداری یه دنیا درده
روح بی کس و غریبش کنج این شهر فراموش
طرح یه جنگل سبزه توی برکه های خاموش
مرد اون که زندگیشو نفروشه به چند تا سکه
سرشو بالا بگیره با یه روح تکه تکه
مرد اونه که نعره هاشو تا ستاره می رسونه
در حصار خاکه اما از تبار آسمونه
ای خوشا قلندرانه جز به حق دل نسپردن
مثل مردای تو قصه خون دل خوردن و مردن
شعر دوم
کی آرزوشه من و تو تهی بشیم و بی نصیب
بهارمون خزون بشه
در ارزوی طعم سیب
سر کوچه هامون پسرا رنگ بطالت بپاشن
دخترا تو خیابونا عروسک کوکی باشن
چقدر ریا چقدر فریب
این کارا که زرنگی نیست
یگانگی چه عیبی داشت مذهب ما دور نگی نیست
تو خلسه های بی شهود تو لحظه های بی فروغ
شیشه مون از جنس فریب آئینه مون از نوع دروغ
این همه نیرنگ و بزک
به چهره ما نمی آد
چشمی که حقو ببینه
عینک دودی نمی خواد
کی بود چی بود چی پیش اومد
کی دست و بالمونو بست
حرمت آسمونو
تو نگاه خستمون شکست
حالا من و تو موندیم و دنیای خاکستری مون
با حسرت آسمون آبی بالا سرمون
در اولین ساعت درس کلاس تشریح و کالبدشکافی دانشکده پزشکی یزد استاد به دانشجویان سال اول میگوید: به شما تبریک میگویم که در کنکور قبول شده و الان رسما دانشجوی پزشکی هستید. ولی برای فارغ التحصیل شدن و پزشک شدن هم باید "دقت عمل" داشته باشید و هم "رقت عمل". همه شما باید این کار که من الان میکنم را انجام بدهید اگر نه به درد این رشته نمیخورید و اخراج هستید!! سپس یک جسد وارد کلاس میکند و ناگهان انگشتش را تا ته در ماتحت جسد فرو میکند میگذارد توی دهانش و میمکد. و میگوید حالا شما هم باید همین کار را بکنید!! دانشجوها شوکه میشوند و اعتراض میکنند ولی استاد میگوید الا و بلا باید بکنید وگرنه اخراج هستید. چند تا از دخترها غش میکنند، پسرها بالا میاورند، ولی با هر بدبختی هست همه دانشجوها آخرش انگشت در ماتحت جسد میکنند و میگذارند در دهنشان و میمکند.
استاد میگوید: هان. شما همه رقت عمل تان خوب بود ولی دقت عمل نداشتید. شما همگی انگشت اشاره را در ماتحت کردید و مکیدید ولی من انگشت اشاره را در ماتحت کردم و انگشت وسط را مکیدم. سعی کنید بیشتر دقت کنید!
شنیدن تعاریف عشق و پاسخ سوالاتی که درباره عشق از کودکان پرسیده شده می تواند به شناخت بیشتر روحیه کودکان کمک کند. در اینجا پاسخ های متعدد کودکان را در مورد عشق (در 2 گروه سنی) خواهیم خواند.
ابتدا پاسخ های کودکان 5 تا 10 سال را كه به سوالاتی در مورد عشق و
عاشقی پاسخ داده اند بخوانید :
بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟
"۸۴سالگی! چون در آن سن مجبور نیستید کار کنید و میتوانید هی دراز
بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید." جودی، 8 ساله
"مهد کودکم که تمام بشود، میروم و برای خودم دنبال زن میگردم!"
تام، 5 ساله
در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه میگویند؟
"در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ میگویند و این معمولا باعث
میشود که از هم خوششان بیاید و یک قرار دوم بگذارند." مایک، 10
ساله
بهتر است آدم ازدواج کند یا مجرد بماند؟
"دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها باید ازدواج کنند چون یک
نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند!" لینت، 9
ساله
"بابا این چیزها سردرد میآورد. من فقط یک بچهام. من همچین بدبختیهایی
نمیخواهم." کنی، 7 ساله
چرا دو نفر عاشق هم میشوند؟
"هیچ کس نمیداند چه اتفاقی میافتد، ولی من شنیدهام که یک ربطهایی
به بویی که آدم میدهد دارد، برای همین است که مردم این قدر عطر و
ادکلن میخرند." جین، 9 ساله
"میگویند یکی به قلب آدم تیر میزند و این حرفها، ولی مثل اینکه
بقیهاش این قدر درد ندارد." هارلن، 8 ساله
عاشق شدن چطوری است؟
"مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر آن فرار کنی."
راجر، 9 ساله
"اگر عاشق شدن مثل یاد گرفتن حروف الفبا سخت است، من یکی که نمیخواهم.
خیلی طول میکشد." لئو، 7 ساله
نقش خوشتیپی در عشق چیه؟
"اگر میخواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانوادهتان نیست،
دوستتان داشته باشد، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید." ژوانه، 8 ساله
"فقط قیافه مهم نیست. من را نگاه کنید. خیلی خوشتیپم. اما هنوز
کسی پیدا نکردهام که با من ازدواج کند! " گری، 7 ساله
"زیبایی یک چیز ظاهری است، نمیتواند خیلی ماندگار باشد." کریستینه،
9 ساله
چرا عشاق دست هم را میگیرند؟
"میخواهند مطمئن شوند که حلقههایشان نمیافتد، چون خیلی بالایش
پول دادهاند." دیو، 8 ساله
عقاید محرمانه درباره عشق؟
"من عشق را دوست دارم، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون میدهد،
اتفاق نیفتد." آنیتا، 6ساله
"عشق آدم را پیدا میکند، حتی اگر خودت را از آن پنهان کنی. من از
5 سالگی تلاش میکنم که خودم را از آن پنهان کنم ولی دخترها مدام
پیدایم میکنند." بابی، 8ساله
"خیلی دنبال عشق نیستم. فکر میکنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی
سخت هست." رژینا، 10 ساله
ویژگیهای شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید؟
"یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد، چون حتی اگر صد هزار
کیلو هم عشق داشته باشید، باز هم یک قبضهایی هست که باید پرداخت
کنید." آوا، 8 ساله
راههایی که میشود کسی را عاشق خودتان کنید؟
"به آنها بگویید که فروشگاههای زنجیرهای شکلات دارید." دل، 6
ساله
"یک سری کارها را نکنید مثلا اینکه کتانی سبز بدبو داشته باشید.
ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه، عشق نیست.
" آلونزو، 9 ساله
"یکی از راههایش این است که دختر مورد نظر را برای غذاخوردن بیرون
دعوت کنید. حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد؛ مخصوصا سیبزمینی سرخ
کرده." بارت، 9ساله
چطوری میشود فهمید دو تا آدمی که توی رستوران غذا میخورند عاشق
هم هستند؟
"فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب را برمیدارد یا نه. این
راهی است که میشود فهمید عاشق شده یا نه." جان، 9 ساله
"عاشقها فقط به هم خیره میشوند و غذایشان سرد میشود. بقیه بیشتر
به غذا توجه میکنند." براد، 8 ساله
"اگر یکی از آن دسرهایی سفارش بدهند که با آتش درست میکنند،
عاشقند. چون یعنی قلب خودشان هم آن جوری است... توی آتش" کریستینه،
9 ساله
وقتی مردم میگویند: دوستت دارم، به چه فکر میکنند؟
"به خودشان میگویند: بله واقعا دوستش دارم. ولی کاش میشد حداقل
روزی یک بار دوش بگیرد." میشله، 9ساله
چطور میشود عاشق ماند؟
"اسم زنتان را فراموش نکنید... این کار کل عشق را نابود میکند."
راجر، 8 ساله
"همسرتان را زیاد ببوسید. این کار باعث میشود او یادش برود که شما
هیچ وقت آشغال را بیرون نمیگذارید." رندی، 8ساله
معنی عشق چیست؟
گروهی متخصص و محقق در یک تحقیق این سوال را از گروهی کودک خردسال
(کودکان 4 تا 8 سال) پرسیده بودند که بسیاری از پاسخهایی که بچه ها
داده اند عمیق تر و متفکرانه تر از تصور بود !
و این هم پاسخ سوال " معنی عشق چیست؟ " از زبان این كودكان :
"وقتی کسی شما رو دوست داره، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه.
وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به
زبون آورده شده." بیلی، 4 ساله
"مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو
لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که
دستهاش آرتروز گرفتن، این عشقه." زبکا، 8 ساله
"عشق موقعیه که دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون و دو تایی می رن
بیرون تا همدیگر رو بو کنن." کارل، 5 ساله
"عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی
سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار
داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما."کریستی، 6 ساله
"عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از
اینکه بدتش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه."
دنی، 7 ساله
"عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره." تری، 4
ساله
"عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته
شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید.
مامان و بابای من دقیقا اینجورین." امیلی، 8 ساله
"عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه
داری و فقط با دقت گوش کنی." بابی، 7 ساله
"اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری، باید از دوستی که
بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی." نیکا، 7 ساله
"عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده، بعد
اون هر روز می پوشتش." نوئل، 7 ساله
"عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با
هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن." تامی،
6 ساله
"موقع تکنوازی پیانو، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم.
به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که
وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد.
من دیگه نترسیدم چون عشق اون به من روحیه میداد." کیندی، 8 ساله
"مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای
شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره." کلر، 6 ساله
"عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا."
الین، 5 ساله
"عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندون می بینه و بهش میگه که هنوز
هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره." کریس، 7 ساله
"عشق وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام
روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی." مری آن، 4 ساله
"می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینه که تمام
لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا
لباسهای جدید بگیره." لورن، 4 ساله
"وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های
کوچولویی خارج می شن." کارل، 7 ساله
عشق تنها یک قصه است
در سطر اول آن ، تو از راه میرسی و خاک بوی باران میگیرد
در سطر دوم ، آفتاب میشود و تو از درخت سبز سیب سرخ میچینی
در سطر سوم ، زمین میچرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره میبارد
در سطر چهارم ، تو دستهایت را به سوی مغرب دراز میکنی
در سطر پنجم ، همه چیز از یاد میرود و من به نقطهی پایان قصه
خیره میمانم
.
.
.
و عشق آغاز میشود
چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ی ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی. از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود. یادم می آید یک سال كه نمیدانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم.یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد. همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم. مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد. چون خوشبختانه پول کافی هم برای خریدش داشتیم. پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد.
آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسنگ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد. چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم.
وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : وای ی ی ی ...، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد. همینطوری که سبیل هایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه؟
نفر بعدی آبجی کوچیکه بود : مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد : می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!
با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود ولی چون آینه نداشتیم این موضوع را فراموش كرده بودم.
وقتی تصویرم را در آینه دیدم، یكهو داد زدم : من زشتم! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- ولی چرا؟ آخه چرا دوستم داری؟
- چون تو مال من هستی!
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است.
آنوقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً منو دوستم داری؟
و او در جوابم می گوید : بله.
و وقتی از او می پرسم كه چرا دوستم داری؟
به من لبخند می زند و می گوید : چون تو مال من هستی و من تمام مخلوقاتم را بسیار دوست می دارم ...
جک و دوستش باب تصميم مي گيرند برای تعطيلات به اسکي برند. با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند.
پس از دو سه ساعت رانندگي، توفان و برف و بوران شديدی جاده را
در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند
تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند. هنگامي که نزديکتر مي
شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست
و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند
است.
زني بسيار
زيبا در را باز مي کند.
مردان که محو
زيبايي
زن صاحبخانه
شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه
بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
زن جذاب با
صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم، اما مساله
اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا
همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند.
جک پاسخ داد:
نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم در استبل
بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف
پيست اسکي ادامه خواهيم داد.
زن صاحبخانه
مي پذيرد و آن دو مرد به استبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون
هوا خوب شده بود راه مي افتند.
------------ --------- --------- ------
حدود نه ماه
بعد جک نامه ای از يک دادگاه دريافت مي کند. در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي که در نامه
نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه
دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که يک شب توفاني به آنها پناه داده بود.
پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوی
دوستش باب رفت و پرسيد:
باب، يادت
مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن زن
زيبا و تنها رفتيم؟
باب پاسخ داد:
بله
جک گفت: يادته
که ما در استبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه
حرف و حديثي در نيايد؟
باب اين بار
با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه
جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب تصادفي به درون کاخ رفته
باشيد و تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟
باب سر به زير
انداخت و گفت: من ... بله...من...
جک که حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفي کرده ای؟؟...تا من .. بهترين دوستت را ..
جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست ادامه دهد... ، باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت .. جک... من مي تونم توضيحبدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط مي خواستم .. فقط...حالا چي شده مگه؟
.
.
.
.
.
جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و همه چيزش را برای من به ارث گذاشته
سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکز
نویسنده معروف کلمبیایی و
برنده جایزه نوبل در ادبیات
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند
و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد
حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد،
مادر را از داشتن یك روز هشت ساعتهو پدر را از داشتن یك شب هشت ساعتهمحروم می كند
در 30 سالگی پی بردم كه
قدرت، جاذبه مرد استو جاذبه، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه
انسان به ارث ببرد؛
بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن،
در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی
چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد
و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهد
در 50 سالگی پی بردم كه
كتاب بهترین دوست انسان
و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید
با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد
اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از
عمری دراز،
باید بعد از خوردن آنچه لازم است،
آنچه را كه میل دارد نیز بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله
در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است،
به رشد و كمال خود ادامه می دهدو به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است،دچار آفت می شود
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن
و مورد محبت قرار گرفتنبزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست
1- عکس هوایی از قبیله تازه کشف شده در آمازون است. اعضای این قبیله ناشناخته که به نظر تاکنون هیچ انسان متمدنی ندیدهاند به سمت هواپیمایی که از بالای سر آنها عبور می کند نیزه پرتاب میکنند.
کارشناسان معتقداند پوشش رنگی بدن های آنها نوعی اعلان خشونت است.
این عکس هوایی از منطقهای حوالی برزیل و پرو گرفته شده است.
2- مقارنه مشتری و زهره با ماه که در یکم دسامبر سال 2008 انگار به زمین لبخند میزنند.
این
عکس در حوالی شهر مانیل کشور فیلیپین گرفته شده است. در حالی که مردمان
کشورهای آسیایی این لبخند آسمانی را مشاهده میکردند مردمان کشور
امریکا این منظره را به شکل کاملا برعکس و اخمو دیدند.
3-لاشه یخ زده دهپای بزرگ، این حیوان خجالتی که در ژرفای دریا زندگی میکند برای نخستین بار توسط دانشمندانی از نیوزلاند در آوریل 2008 دیده شد. این حیوان برای ماهها پس از صید توسط ماهیگیران یخ زده بود. صیادان قطب جنوب این ماهی را در سال 2007 صید کرده بودند.
کشف این گونه شگفتیهای زیادی را به همراه آورد. دانشمندان میگویند چشم بزرگ این حیوان که در اعماق دریاهای تاریک(1980متر) زندگی میکند، میتواند نقش اندام تولید مثل را ایفا کند.
4-آثار تخریبهای توفان اقیانوسی IKE در هوستون ایالت تگزاس . این عکس از برجی در این شهر گرفته شده است. توفان تمام قدرت خود را با تخریب ساختمانها، جاری کردن سیل در خیابانها و ویرانی سواحل خلیج به میلیونها نفر از ساکنان این شهر نشان داد.
باد در ساعت 3 صبح با سرعت 177کیلومتر در ساعت توفان اقیانوسی IKE را به شهر گالوستون رساند.
5- صید سفرهماهی بزرگ دیگری که در سواحل هنگکنگ توسط ماهیگیران تفریحی به صورت زنده صید شده است. در این عکس سفره ماهی 4.3 متری در دست ماهیگیران و زب هوگان (محقق) قرار دارد.
وزن این گونه تا 450 کیلوگرم هم گزارش شده است به طوری که میتوان آن را بزرگترین سفره ماهی جهان نام برد. زِب هوگان پس از هفتهها جستجو توانست این ماهی را در آبهای رودخانه بانگ پاکنگ واقع در تایلند بیابد. این ماهی مدت کوتاهی پس از صیدش در ناباوری وضع حمل کرد.
6-دونیم کیلومتر پایینتر از سطح دریا این شبه هشتپای Magnapinna عجیب و غریب توسط دستگاههای کنترل از راه دور شرکت نفتی شل ثبت شد و نشریه نشنال جئوگرافیکدر تاریخ 24 نوامبر خبر آن را منتشر کرد. مسئولین استخراج نفت و گاز این شرکت از دیدن این موجود در اعماق زیاد دریا هنگام حفر چاه بسیار تعجب کردهاند.
7- عکس استیو وینتر از ایالات متحده است که بعد از 10 ماه انتظار بالاخره توانست عکسی از پلنگ برفی را در ارتفاعات لاداکهرمیس هند بگیرد.
این حیوان نادر که در آسیای میانه زندگی میکند و میتواند دمای منفی 40 تا مثبت 40 را تحمل کند. این عکس برای عکاسش جایزه بهترین عکس حیات وحش سال را به همراه آورد.
8-ستارههای دریایی غول پیکر متعلق به قطب جنوب . در این عکس ستارههای دریایی که 60 سانتی متر اندازه دارند توسط دو محقق موسسه ملی مطالعاتی آب و هوا نیوزلند حمل میشوند. آنها به همراه سایر محققان در سرشماری 35 روزه حدود 30 هزار موجود دریایی را در ماههای فوریه و مارس به ثبت رساندهاند.
9-از نظر طبیعی هم این قورباغه درختی می تواند این مار چشم گربهای را بخورد، هم این مار آن قورباغه را. دیوید میتلند انگلیسی این عکس را ساعت سه صبح در جنگل های بارانی برزیل گرفته است.
این حالت آن قدر طولانی شد که عکاس ترجیح داد تا صحنه را بدون دیدن نتیجه ترککند. این عکس یکی از کاندیداهای برترین عکس در مسابقه عکاسی از حیاط وحش سال 2008 بود. این دومین عکس پربیننده در آن مسابقه بود.
10- آتشفشان چاپیتن در شیلی که پس از 9 هزار سال فعال شده است. این عکس در نشریه نشنال جئوگرافیکمنتشر شده است. انفجارهای درون آتشفشان میتواند باعث ایجاد رعد و برقهای شدید شود.این صاعقهها احتمالا به دلیل برخورد خردههای سنگ، خاکستر و یخ بوجود آمدهاند. فوران گدازهها به صورت متناوب برای ماهها باعث شد ساکنان پاتاگونیا سرگردان بمانند


















