شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم
بریم "فال قهوه روسی یخ زده" بگیریم.
میگن خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه
به خواهر شوهر نازی گفته "شوهرت واست
یه انگشتر می خره" خیلی جالبه نه؟ سر
راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
یکشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم
کلاسهای "روش خود اتکایی بر اعتماد به
نفس" ثبت نام کنیم. هم خیلی جالبه هم
اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی
داره. تا برگردم دیر شده، سر راه یه
چیزی بگیر بیار!
دوشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم
شوی "ظروف عتیقه". می گن خیلی جالبه.
ممکنه طول بکشه. سر راه از بیرون یه
چیزی بگیر و بیار!
سه شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز من و نازی قراره با هم
بریم برای لباس مامانم که می خواد
برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه
بخریم. تو که می دونی فامیل مامانم
اینا چقدر روی دگمه حساسند! ممکنه طول
بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر
بیار!
چهارشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم
بریم برای کلاس "بدن سازی" و "آموزش
ترومپت" ثبت نام کنیم. همسایه نازی
رفته میگه خیلی جالبه. ترومپت هم که
میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ ممکنه
طول بکشه چون جلسه اوله. سر راه یه
چیزی بگیر بیار!
پنج شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم
خونه همسایه خاله نازی که تازه از
کانادا اومده. می خوایم شرایط اقامت
رو ازش بپرسیم. من واقعاً از این
زندگی "خسته " شدم! چیه همش مثل
کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه
طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
جمعه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببینم تو واقعاً خجالت نمی کشی؟
یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت
ندارم؟ واقعاً نمی دونم به شما مردای
ایرونی چی باید گفت! نه! واقعاً این
خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته
باشم فقط هفته ای یه بار شوهرم من رو
برای ناهار بیرون ببره؟!

وقتي يه گربه مي اومد روي ديوار ، توي
آفتابي هواي پاك روزهاي خوب از درخت
سيب بوي تازگي فواره مي زد ، مرغها
گربه رو مي ديدند چشمكي به هم مي زدند
و ريسه مي رفتند ، جوجه ها همديگر رو
خبـر مي كردن و مي دُيدن پيش مرغشـون.
گربه نيگا مي كرد به اوضاع مشكوك حياط
و آروم مي پريد پائين ، خروسه مي اومد
مي گفت چه تونه گربه هه داره مياد !
مرغا مي گفتن مي دونيم ، سگ پشمالوي
تازه وارد نوۀ آقا بزرگ چشاش بسه بود
، سرشو كه بلند ميكرد مي ديد همه دارن
مي خندن پا مي شد و ميرفت تو حياط ،
گربه سگو كه ميديد شوكه مي شد سگه مي
پريد ميگرفتش گربه ميخواست در ره ،
ولي گير مي افتاد ... سگه چشمكي به
جوجه ها ميزد. بعد به گربه مي خنديد ،
جوجه ها دمر مي شدن پا رو به هوا مي
خنديدن ، خروسه دلش درد مي گرفت از
خندۀ زياد سگ پشمالو دستاشو دراز مي
كرد گربه مي خنديد و دستشو مي گرفت
همه مي خنديدن ، حتي گربه هم مي خنديد.
كنار اون باغچه قشنگ ، خانم بزرگ سبزي
كاشته بود همسايه با دو تا بنه سير مي
اومد در بزنه در باز بود مي اومد تو
خانم بزرگ سبزي مي چيد براش ، سيرا رو
هم همسايه به زور مي داد به خانم بزرگ.
بعد از ظهر ها آقا بزرگ مي شست پاي
كرسي تو حياط واسه نوه كوچولش قصه
ميگفت گربه هه و سگه با كامواي خانم
بزرگ بازي مي كردن. بچه ها قصه آقا
بزرگو واسه هم دوباره تعريف مي كردن.
يه كبوتر يه روزي اتفاقي مي اومد تو
اتاق زير شيربوني همه مي دُيدن دنبال
كبوتر آقا بزرگ زود تر مي رسيد ولي
نوه كوچول كبوترو ور ميداشت نازش مي
كرد ، هورا كشون مي رسيدن پائين خانم
بزرگ آب مي آورد مرغا لونه شونو واسه
يه مهمون جارو مي زدن. از فرداش كبوتر
بالش خوب مي شد و ديگه از اونجا نمي
رفت.
خانم بزرگ لباس مي شست نوه كوچول از
پشت آب مي ريخت روش ، خانم بزرگ نوه
كوچول رو مينداخت توي تشت كف ، آقا
بزرگ مي خنديد نوه كوچول لباساشو
همونجا در مي آورد و لخت مي شد خانم
بزرگ هم همونجا مي شستش و بعد لباس
تازه شو مي آورد بپوشه.
نوه كوچول بزرگ مي شد كم كم ، جوجه ها
داشتن تخم ميذاشتن ساعت نيمه شب همه
جا روشن بود نوه كوچول جوون كتاب مي
خوند ، داستان قهرماني دلاوري كهنه
كار. خانم بزرگ چند وقته مريضه نمازشم
رو تختش خوابيده مي خونه آقا بزرگ
ميگه كي ميري مي خوام نامزدم و بيارم
خانم بزرگ مي خنديد اشك از تو چشاي
آقا بزرگ سر مي خورد. همسايه مي اومد
با يه قيمه پلو تو چادر مي گفت اينو
تو خونه ما جا گذاشتين آقا بزرگ مي
گفت پس تو برده بوديش خانم پاشو غذا
پيدا شد.
سفره رو نوه كوچول مينداخت سبزي باغچه
كم مونده بود آب رو هم همين امروز صبح
از چشمه آورده بود قاشق قاشق قيمه
ميداد به خانم بزرگ و مي گفت مكه چه
خبر بود ديگه ؟ خانم بزرگ مثل هفت سال
پيش دوباره با آب و تاب تعريف از هتل
مي كرد. مي گفت سياهه منار و گرفته
بود مي گفت برين كنار.
يه چند سال بعد خانم بزرگ و آقا بزرگ
رو ، نوه كوچول با نوه هاش سر خاكشون
ميديد. تو حياط خونه واحد رو واحد
ساختن گربه ها رو با اثاثيه مرغا دور
انداختن خروسه رو پختن.
امروز ديگه گربه رو ديوار نمياد. توي
محل يه خونه با حياط هنوز باقي مونده
! صداي مرغ مياد از تو حياط تلويزيون
ولي سبزي نكاشتن جائي. همسايه سلام رو
عليك نمي گيره. دراي خونه هارو قفل مي
زنن، آقا بزرگا نمي خندن.
آقا كوچول واسه نوه هاش قصه مي خواد
بگه نوه هاش خوابشون مياد آقا كوچول
ميره مي خوابه بعد نوه هاش ميرن تو
كوچه كسي رو نمي بينن باهاش بازي كنن
بر ميگردن مي خوابن. واسه يه كبوتر
ديروز دو نفر رو كشتن مادر يكيشون
شكايت كرده از اون يكي. از خونه
پائيني صداي كتك مياد بچه گريه ميكنه
، مادره طلاق مي خواد پدر بچه مهريه
رو نميده بچه شير مي خواد ...!
پسر خاله آقا كوچول مريضه بچه هاش
بردنش بيمارستان مهر و امضاش رو گرفتن
خونه رو فردا بكوبن. رئيس پليس ميگه
به بابات پول دادي رسيد بگير. يه
ستاره مياد تو آسمون نگاش كني تو درو
مي بندي نياد تو يه دفعه. توي حياط يه
غريبه پاورچين را ميره مي پرسي: شما؟
خواهش ميكنه چيزي نگي ... در مي ره.
وضع آشفته شده است ، درون كوچه ها
ديگر كسي بازي نميكند شوري پيدا
نميشود جايي ، انتظار اين كه شايد
مهرباني بيايد ديگر نيست و خوب بودن
تبديل به اسطوره مي شود كم كم...
نويسنده : كــاوه روحــانی
مدونا خواننده موسیقی پاپ آمریکا نه تنها در شمار 5 نفر اول "فهرست گرانترین طلاق ها" قرار گرفت، بلکه اولین زنی اعلام شد که پس از طلاق به همسر سابقش پول می پردازد و چیزی از او نمی گیرد.
به گزارش «ریا نووستی» از مجله Forbes، مدونا به همسر سابق خود بین 76 تا 92 میلیون دلار "هدیه آرامش دهنده" می پردازد. مدونا و "گای ریچی" اواسط اکتبر پس از هفت سال و نیم زندگی مشترک اعلام کردند که درصدد طلاق هستند و یک ماه بعد دادگاه عالی لندن طلاق آنها را ثبت کرد. بررسی این پرونده بیش از یک دقیقه وقت نگرفت، چرا که آنها هیچ اعتراض مالی نسبت به یکدیگر نداشتند.
طبق برآورد کارشناسان، دارایی مدونا حدود 300 میلیون پوند استرلینگ و دارایی همسر سابق وی تنها حدود 30 میلیون پوند استرلینگ است.
در صدر فهرست گرانترین طلاق ها، "مایکل جردن" ستاره بسکتبال قرار دارد که سال گذشته همسر وی تصمیم به طلاق گرفت. انتظار می رود که او به "خوآنیتا وانا" کارمند بانک که سال 1989 با وی ازدواج کرده بود، 168 میلیون دلار بپردازد.
در جایگاه دوم "نیل دایموند" خواننده و هنرپیشه قرار دارد که به همسر سابق خود که 25 سال با هم زندگی کرده بودند، 150 میلیون دلار می پردازد.
طلاق "استیون اسپیلبرگ" کارگردان و تهیه کننده هالیوودی با همسرش که سال 1985 ازدواج کرده و 4 سال بعد جدا شده بودند، 100 میلیون دلار تمام شد. از آن زمان تا کنون دارایی اسپیلبرگ تنها حدود 3 میلیون دلار برآورد می شود.
در جایگاه چهارم طلاق مدونا قرار دارد. پنجمین طلاق گران، جدایی "هریسون فورد" بازیگر آمریکایی است که پس از 21 سال زندگی از همسرش جدا شده و 85 میلیون دلار به وی پرداخت.
ما به مردها گفتيم: چرا ما بايد هميشه
منزوي باشيم ؟ مي خواهيم مثل شما
باشيم.
مردها هـــم گفتند: حالا كه اين قدر
اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم
چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان
شدند.
وقتي به خودمان آمديم، عين آنها شده
بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و
اوراقي كه بايد به آنها رسيدگي مي
كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه
مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و
اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر
بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم
خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي
شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به
وعده شان عمل كرده بودند و به ما
خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را
بخشيده بودند. همه ي كارهايمان مثل آن
ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح
نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما
رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير
دسته طلا؟ تپانچه ي ماشه نقره اي؟
چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه
با آن سر مردها را مي بريديم، را گم
كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر
مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع
بود تا اين هست، سر مردش سوار است و
مردش نمي تواند به اور زور بگويد. آن
گلوله ي اليافي لطيفي كه قديمي ها به
آن مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از
دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري
توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست
درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما
و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي
ناجوانمردانه و مهارتي كه با آن
مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم،
در عضله هاي روحمان جاري نبود.
سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم
نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با
ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق
بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد
بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود،
شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و
نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف
كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در
هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با
چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم.
زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن
نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را
مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن
بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش
از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش
شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر
بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر،
از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه
قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي
دانست مردها از بخشي از حقايق هستي
محروم اند. لمس لطافت در جهان، در
انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف
است.
مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا
آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند.
راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را
داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا.
شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي
مان گم كرديم. به هر حال، ما الان
اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي
شويم. رئيس شركت بهمان بن فروشگاه سپه
داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم.
ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و
وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و
ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت
نايلون ها را مي بريم و با بقيه
همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته
اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس
كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت
بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي
خنديم و بارهايمان را مي كشيم به سمت
خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در
آن خانه مي شست و مي رفت و مي پخت.
حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه
آزادي شيريني دست يافتيم و ما چقدر
رشد كرديم و به تعالي رسيده ايم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده
اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم.
مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم
حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي
شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را
خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه
كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي
مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را
ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با
يك دست، دست بچه را مي گيريم و با دست
ديگر خريدها را يدك مي كشيم، گوشي
موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره
را راست و ريست مي كنيم. خيلي
افتخارآميز است! نه؟
دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده
ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي،
يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي
چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت
مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند.
چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش
چشمش. چون بچه تا ساعت پنج مانده توي
مهد كودك، همه رفته اند، سرايدار
مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را
ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمه گمشده (بچه)
شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن
(مادر). مرد اما راحت است، فقط خودش
است. گويي كه نيمه ديگري ندارد. و
انگار اين تنها عشق است كه در ناكجا
پرسه ميزند. زن گيج و خسته، مات و
مبهوت تا صبحي ديگر بين كسي كه شـده و
كسي كه بـوده، دست و پا مي زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده ي من
كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن
را درك كند؟ و تماشا كند كه ما چگونه
و چه شكوهمندانه به همه حق و حقوقمان
رسيده ايم.
زنــده بــاد تســاوي
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.
دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.
چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.
داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.
وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.
او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...
یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد. این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57 سنت انجام دهد.
سریالهای
تلوزیون همیشه شاهکار بود.حالا چند شب پیش هم به لطف هنر دوبله یکی دیگه از
شاهکارهای خودش رو در یکی از قسمتهای سریال پرستاران رو کرد.در این قسمت
زنی به جرم خیانت شوهرش , مردونگی آقا ؟!!! رو نصفه شب با یک ساتور نیم
متری بریده بود و یک جا قایم کرده بود. مرد بیچاره هم زار و نزار و گریان افتاده
بود تو بیمارستان.دوستان خلاق صدا و سیما خلاقیت به خرج داده بودند و بجای عضو
بریده شده انگشت پا رو جایگزین کرده بودند.یعنی خانوم ماجرا انگشت پای آقا
رو به جرم خیانت بریده بود.دکتر بیمارستان هم اعلام کرد که اگر عضو بریده شده پیدا
بشه شاید بشه پیوند زد. آقای ماجرا هم به زنش التماس میکرد که: تو رو خدا بگو کجا
گذاشتیش؟!!! زن هم آدرس انگشت! رو نمیداد و همه به تکاپو افتاده بودند تا عضو
خیانت کار یعنی انگشت پا رو پیدا کنند. پلیس ها هم میخندیدند و میگفتند : سزای کسی
که خیانت کنه همینه! یعنی بریدن انگشت پا !
دست
آخر هم انگشت مرد بیچاره رو تو دستشویی پیدا کردند.زنه هم از اینکه پیدا شده
ناراحت شد و گفت: کاش انداخته بودمش جلوی سگ!

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
ياد گيريم كه:
1- با احمق بحث نكنم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش
خوشبخت زندگي كند.
2- با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن
ندارد و روح ما را تباه ميكند.
3- از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم
كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد.
4- تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا
مي کند، ترجيح دهيم.
5- از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه
شهامت ما در نداشتن است.
6- بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در
نخواستن و منفعت ما در سبکباري است.
7- کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که
براي نهفتن داريم، نه براي گفتن.
8- از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند،
فرصت انديشيدن به خود نمي دهند.
9- ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير
نشويم.
10- از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر
نتوان از آنان آموخت.
رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان
نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این
طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز
باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن
بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می
کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای
شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ
کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها
امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر
همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو
کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع
شد و برای پیرزن فرستادند...
همه
کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام
دهند خوشحال
بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا
گذشت.تا این که نامه
دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه
روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون
نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر
کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز
خوبی را با هم بگذرانیم.
من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم
فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بیشرف اداره پست آن
را برداشته اند ...!!!
Giethoorn نام دهکده اي در هلند است كه به ونيز هلند مشهور شده.
دهکدهاي که در بخش قديمي آن هيچ جادهاي وجود ندارد و در بخش جديد نيز
فقط جاده باريکي براي تردد دوچرخه ساخته شده.
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم، یك ساز را، یك كتاب، یك طعم را، یك رنگ را، و یك گونه نگاه كردن را.
مخواه كه انتخاب مان یكی باشد، سلیقه مان یكی، و رویاهايمان یكی.
همسفر بودن و هم هدف بودن، ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن، دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است.
عزیز من!
زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یكی در دیگری، نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امربر شدن و دربست پذیرفتن.
عشق باشد و یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا تركیبی از اینها، در هر حال حتی دو نفر كه سخت و بیحساب عاشق هم اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانیده است، واجب نیست كه هر دو، صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی، قله علم كوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. حتي به یك اندازه هم.
عزیز من!
اگر زاویه ی دیدمان نسبت به چیزی، یكی نیست بگذار یكی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار، در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم. بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید.
تو نباید سایه ی كمرنگ من باشی
من نباید سایه ی كمرنگ تو باشم
این سخنی ست كه در باب"دوستي" نیز گفته اند.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز كه مورد اختلاف ماست بحث كنیم، اما نخواهیم كه بحث ما را به نقطه ی مطلقاً واحدی برساند.
بیا بحث كنیم !
بیا كلنجار برویم !
اما سرانجام، نخواهیم كه غلبه كنیم و ديگري را مغلوب نمائيم !
و این غلبه منجر به آن شود كه تو نیز چون من بیندیشی یا به عكس
من و تو ، تو و من ، حق داریم در برابر هم قد علم كنیم.
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم
بی آنكه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
بیا تصمیم بگیریم كه حركات مان، رفتارمان، حرف زدنمان، و سلیقه مان كاملاً یكی نشود.
و فرصت بدهیم كه خرده اختلاف ها، حتی اختلاف های اساسی مان باقی بماند.
و هرگز اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم ...
عزیز من ! بیا متفاوت باشیم !
تفاوت! نه براي رنجاندن و دامن زدن به اختلاف توام با تنفر، بلكه در جهت "تكامل" يكديگر كه يك تكامل فكري و عقلي همان تفاهم است و سرآمد تمام خوشبختي هاست.
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده
كوچولو" اثر "آنتوان دوسنت اگزوپري"
را مي شناسند. اين داستان از معروفترين
داستانهاي کودکان و سومين داستان
پرفروش قرن بيستم در جهان است. در اين
داستان اگزوپري به شيوهاي سورئاليستي
و به بياني فلسفه اي به دوست داشتن و
عشق و هستي ميپردازد. طي اين داستان
اگزوپري از ديدگاه يک کودک پرسشگر
سوالات بسياري را از آدم ها و کارهاي
آنان مطرح مي کند. اين اثر به 150
زبان مختلف ترجمه شده است و مجموع
فروش آن به زبانهاي مختلف از هشتاد
ميليون نسخه گذشته است، اما شايد همه
ندانند كه نويسنده ي داستان يك خلبان
جنگي بود و با نازيها جنگيد و كشته شد.
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در
اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد.
او تجربه هاي حيرت آور خود را در
مجموعه اي به نام "لبخند" گرد آوري
كرده است. در يكي از خاطراتش مي نويسد
كه او را اسير كردند و به زندان
انداختند، او كه از روي رفتارهاي
خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه
روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :"مطمئن
بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين
دليل بشدت نگران بودم."جيبهايم را
گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم گفتم
شايد از زير دست آنها كه حسابي
لباسهايم را بازرسي كرده بودند در
رفته باشد خوشبختانه يكي پيدا كردم و
با دست هاي لرزان آن را به لبهايم
گذاشتم ولي كبريت نداشتم. از ميان
نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او
حتي نگاهي هم به من نينداخت درست
مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود.
فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟" به
من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت
و به طرفم آمد. نزديكتر كه آمد و
كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش
به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمي
دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد
به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم
و نمي توانستم لبخند نزنم. در هر حال
لبخند زدم و انگار نوري فاصله بين
دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به
هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد... ولي
گرماي لبخند من از ميله ها گذشت و به
او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت.
سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا
ايستاد. مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و
لبخند زد من حالا با علم به اينكه او
نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است
به او لبخند زدم. نگاه او حال و هواي
ديگري پيدا كرده بود.
پرسيد: "بچه داري؟" با دستهاي لرزان
كيف پولم را بيرون آوردم و عكس اعضاي
خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم
:"آره ايناهاش" او هم عكس بچه هايش را
به من نشان داد و درباره نقشه ها و
آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم
صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد.
گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام
را نبينم. ديگر نبينم كه بچه هايم
چطور بزرگ مي شوند. چشم هاي او هم پر
از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي
بزند. قفل درب سلول مرا باز كرد و مرا
بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و
جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد
هدايت كرد! نزديك شهر كه رسيديم
تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي
حرف بزند!!!

عكسي از آنتوان دوسنت اگزوپري
تنها يك لبخند زندگي مرا نجات داد
!
بله لبخند بدون برنامه ريزي، بدون
حسابگري، لبخندي طبيعي، زيباترين پل
ارتباطي آدم هاست. ما در حيات خود
لايه هايي را براي حفاظت از خود مي
سازيم، لايه مدارج علمي و مدارك
دانشگاهي، لايه موقعيت شغلي و اين كه
دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه
نيستيم. زير همه اين لايه ها (من)
حقيقي و ارزشمند نهفته است. من ترسي
ندارم از اين كه آن را روح بنامم، من
ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است
كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و
اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي
ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه
هاي ساخته و پرداخته خود ما كه در
ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج
مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و
بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند و
سبب تنهايي و انزواي ما مي شوند.
داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي
پيوند دو روح است، آدمي به هنگام عاشق
شدن و نگاه كردن به يك نوزاد اين
پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي
كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟
چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه
هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم
روي (من) طبيعي خود نكشيده است و با
هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما
لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون
ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ
ميدهد.
یک نفر پرسید: بهترین روز عمرتان کدام روز بوده است؟
زن و شوهری گفتند: بهترین روز عمر ما روزی بوده که ما با هم آشنا شدیم.
زنی گفت: بهترین روز زندگیم روزی بود که نخستین فرزندم به دنیا آمد.
مردی گفت: روزی که از کارم اخراج شدم بهترین و بدترین روز عمرم بوده است. آن روز، باعث شد که روی پای خودم بایستم و راه تازهای را شروع کنم و از آن روز از هر قسمت زندگیم راضی بودم.
این گفتگو ادامه داشت تا اینکه نوبت به زنی رسید که تا آن هنگام ساکت بود. از او پرسیدند: بهترین روز عمر تو چه روزی بوده است؟
زن گفت بهترین روز زندگی من امروز است. زیرا امروز روزی است که بیش از همه روزها برایم ارزشمندتر است. من نمیتوانم دیروز را بدست بیاورم و آینده هم مال من نیست. اما امروز مال من است.. تا آن را هر طوری که میخواهم بگذرانم و از آنجا که امروز تازه است و من هم زنده هستم پس بهترین روز من است و خدا را برای این شکر میکنم.

به خاطر داشته باشید که آینهی خودرو برای این نیست که رو به عقب رانندگی کنید. باید از گذشته درس بیاموزیم نه اینکه در گذشتهها زندگی کنیم. آنتونی رابینز
دو روز در هفته است که نسبت به آن هرگز نگران نیستم. دو روز بدون دغدغه و رها از بیم و هراس. یکی از این روزها ((دیروز)) است و روز دیگر ((فردا)). رابرت بردت
سعدیا ((دی)) رفت و ((فردا)) همچنان موجود
نیست در میان این و آن، فرصت شمار امروز را
یه چیزی رو یادتون نره دوستان: امروز اولین روز از بقیه زندگی شماست. اگه تصمیم گرفتید میتونید از همین لحظه دوباره شروع کنید.
دوستون دارم.. مراقب امروزتون باشید
يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ...
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس ميمانيم.
هر چند من هم معتقدم طلاق آثار زیانبار ومخربی دارد که جامعه وطرفین طلاق وفرزندان آنان در صف اولین آسیب دیدگان خواهند بود مع الوصف این حرکت سمبلیک قضات ودفاتر ازدواج وطلاق را به فال نیک می گیریم و نکاتی را از باب تجربه متذکر می شوم.
ترویج سنت مدارا وتوصیه به تحمل مصائب وسختی ها می تواند سبب جلوگیری از برخی طلاق ها شود اما باید این نکته را در نظر داشت که دامنه صبر وتحمل انسانها محدود بوده ودر شرایطی تاب تحمل از کف خواهد رفت.ضمن آنکه هر انسانی برای داشتن روحیه مدارا وتحمل نیازمند حمایت های بسیار مستحکم اجتماعی وروانی بیرونی وآموزش های حرفه ای ومتناسب است.
یکی از راه های کمک به حل این معضل، توجه بسیار جدی مراکز آموزشی وفرهنگی از جمله صدا وسیما ومطبوعات وهمت جدی مسئولین مربوطه است که با بهر ه گیری ازکارشناسان خبره امر حرکتی را آغاز نمایند وبه جای برگزاری نشست های بی فائده وتکرار شعار هائی که از بار مسئولیت شان نخواهد کاست اقدامی اساسی تدارک ببینند.
برابر اعلام برخی مراجع رسمی بیشترین دلایل طلاق به اعتیاد بر می گردد هر چند برای صحت این ادعا نیازمند تحقیق خاصی نیستیم وبا اندک تاملی در اطراف خویش به صحت این آمار پی خواهیم برد ،مع الوصف ای کاش شرایطی فراهم می شد تا مسئولین نظام بدون هیچگونه محدودیتی وبه صورت کاملا شفاف پاسخگوی عملکرد خویش در این زمینه بودند تا مشخص شود کجای راه را به بیراهه رفته ایم وبه جای پند واندرز به جوانان وخانواده ها به درمان ریشه ای معضل از هم پاشیدگی خانواده ها می پرداختیم
آنچه از امارمراکز دولتی و غیر دولتی قابل برداشت است کشف عمده دلایل طلاق است که اعتیاد در صدر آن قرار دارد و ظاهرا دولت ودست اندرکاران امر با تمام قوا در حال مبارزه با این بلای خانمان سوز بوده و هستند،اما اینکه چرا در این نبرد موفقیتی حاصل نگردیده می توان توجیهاتی را بررسی کرد از جمله اینکه ممکن است این مبارزه جدی نبوده ودولتمردان قسمتی از وقت خویش را از باب رفع تکلیف به آن معطوف داشته باشند،شاید هم شیوع این معضل در زمان غفلت مسئولین به اوج خود رسیده وامکانات وتوانائی های ایشان در حال حاضر تکافوی این مبارزه را ندارد.البته می توان علل دیگری را به این دلایل افزود از جمله عدم توجه جدی مسولان امر به دیدگاه کارشناسان وعدم پیگیری اقدامات ابتدائی انجام شده ورها نمودن گاه وبیگاه این معضل.
علاوه بر معضلات ذکر شده که عمده دلیل طلاق هستند مشکلاتی نظیر بیکاری جوانان ،دستمزد های بسیار پائین ،وضعیت نابسامان معیشتی غالب مردم ،فقر وفحشاء را می توان بر شمرد که درخور توجه بنیادین است
به هر حال آنچه مسلم است با این اقدام سمبلیک وشعارهای دهن پر کن که بعضا مصارف خاصی دارد معضل طلاق نه تنها حل نخواهد شد بلکه هر روز شاهد افزایش آمار آن خواهیم بود
این پرنده ي كوچك در حين پرواز دچار سقوط و جراحت میشود

جفت این پرنده برای پرستاري و اميد به بهبودي او آذوقه میاورد

اما وقتی دوباره بسوی او بازگشت، پرنده جان داده بود

او سعی میکند جفت بيجان خود را حركت داده و با خود ببرد اما نمیتواند

پرنده ي درمانده وقتی متوجه شد که ديگر او مرده است بلند گریست!

و بر بالینش ایستاد و با نگاهي حسرت بار و ناباورانه او را نگریست!

میلیونها انسان عاشق در جهان پس از مشاهده ي این تصاوير
که در یک روزنامه معروف فرانسه چاپ شده بود بي اختيار گریستند ... !!!
براستي واژه ي عشق و دلبستگي را چگونه مي توان معنا نمود ؟
بنظر شما آیا عشق تنها در تصرف انسان است
يا ديگر مخلوقات هم از آن سهمي دارند ؟
تقریبا اوایل مهر سال 1385 بود که اوج چت کردن من بود.یه روز یکی که آی دیش توی اد لیستم اد کرده بودم و طبق روال معمول آی دی یه دختر بود که نمی دونم آی دیشم از کجا اومده بود.بالاخره...
اون آی دی روشن شد و طبق روال معمول که آی دی های دخترا و پسرهای باحالای که باهاشون دوست شده بودم رو جدا کردم وقتی روشن شد توی قسمت دخترا بود.معمولا با دخترا ویس چت می کردم تا مطمئن بشم که سر کار نیستم.سلام و احوال پرسی کردم کاملا معمولی خودم رو معرفی کردم و اونم خودشو مهدیه و18 ساله معرفی کرد منم گفتم حمیدرضا و 22 و کارمند بانکم(البته بعد فهمیدم که اونم مثل من دروغ گفته چون اسمش عاطفه بود و 16 ساله و منم دانش آموز بودم و 17 ساله)فکر کنم دفع اول یا دفعات اولی بود که باعهاش چت می کردم خودمون رو به هر شکل که همیشه آرزوش رو داشتیم معرفی کردیم.اون گفت که بابا بزرگش فوت کرده و باید زود بره مراسم ختم و منم طبق روال چت کردنم خیلی خیلی با ادب صحبت می کردم البته من همیشه خیلی خیلی با ادبم و اونم خداییش خوب رفتار کرد. طبق معمول چت کردنم آخرش که می خواست بره بهش شماره موبایلم رو دادم و گفتم برای آشنایی بیشترمون بهم زنگ بزنه.من آدم تقریبا با ادب بچه مثبت و سرم توی لاک خودم بود اما چون همیشه دوستام با دخترای زیادی آشنا بودن منم حسودیم می شد و در حد همون چت کفایت می کردم.یه ماه از اون گذشت و یه روز یکی زنگ زد اما نمی دونم از کجا زنگ می زد که شمارش نیفتاد(بعدها فهمیدم از یه روستای دور افتاده زنگ زده)سلام کرد گفت حمید رضا خودتی منم گفتم نه چون دوست نداشتم با یه دختر نامحرم حرف بزنم.باز یه شب تو چت که بودم اونم آن شد گفت چرا شماره الکی دادی منم تازه فهمیدم که چه خبره چون اون موقع نفهمیده بودم که چه خبره به دروغ گفتم که گوشیم دست دوستام بوده و اگه می تونی الآن برام زنگ بزن. اونم همون موقع زنگ زد . دوستی ما شروع شد
چند ماهی با هم دوست بودم تا برای این که راهتتر باشیم من رو با داداشش دوست کرد البته نه این که داداششم از دوستی ما خبر داشته باشه.حالا من مونده بودم و داداشش که اونم رو دروغکی مهدی معرفی کرد.
چهار ماه من با مهدیه و مهدی دروغکی در ارتباط بودم
بعدش کمکم اسم داداشش که مهران بود و بعدشم خودش که اسمش عاطفه بود رو بهم گفت خیلی توی خودم خورد شده بودم اون شب سریع مکالمه رو تموم کردم و رفتم تو فکر.این ماجرا هم گذشت و ما هم با هم چت می کردیم و هم مکالمه تلفنی داشتیم.تا یه شب توی چت بهم گفت می خوام یه چیزی بهت بگم اما بعدش تفره می رفت اما بعد با اسرار من گفت گفت می خواد با من ازدواج کنه (فکرشو بکنین نه من اون رو دیده بودم نه اون من رو)من خداییش یه جورایی دوستش داشتم.نهایتا بهش بله رو گفتم و گفتم اگه باهام بمونی تا آخرش باهاتم.روزای خوبی بود اما چندان خودشم این حرف خودش رو جدی نگرفته بودومی گذشت کمکم واقعا به هم دیگه وابسته شده بودیم حتی یه دفعه که می خواست بره کربلا پشت تلفن انقدر برا هم دیگه گریه کردیم.تا وقتی که می خواست برگرده هر روز می مردم و زنده می شدم فکر می کردم دنیا به سر اومده البته توی این مدت خیلی اتفاقای دیگه ای هم افتاد اما چون حال ندارم نمی نویسم و حجمشم خیلی می شه.منم اینقدر توی صدای یه دختر که هنوز ندیده بودمش محو شده بودم که همه چیزم شده بود اون حتی بهترین دوستامم از من بی خبر بودن.اون برگشت و باز هم دوباره خنده هامون و یک ساعت یک ساعت حرف زدنامون شروع شد تا این که یه روز شروع به اعتراض کرد که می خواد من رو ببینه منم خیلی دیلم می خواست ببینمش اما موقعیتش رو نداشتم چون اون موقع سال دیپ لمم بود و باهاش صحبت کردم که فعلا نمی تونم بیام امتحالای پایان ترمم شروع شد من که سال قبلش معدلم 17 شده بود توی رشته حسابداری اون ترم با 5 تا تجدیدی تموم کردم چون همه چیزم شده بود عاطفه خوب اونم امتحان داشت و نمی تونستیم زیاد با هم باشیم منم شده بودم عین دیوونه ها بدون اون اما شانسی که آورد توی کنکور روزا رو می چرخیدم اما شبا درسم رو می خوندم توی یه سال حتی جلو چشم خانوادمم از یه بچه درس خون تبدیل شده بودم به تنبل و نهایتا کنکور رو قبول شدم توی یه دانشکده دولتی و باز شروع کردم به درس خوندن و 5 تا درسی رو هم که افتاده بودم رو نمره آوردم و تاریخ ورود به دانشگام تایین شد توی بهمن 1386 این رو که فهمید خیلی خوشحال بود چون دیگه شوهرش یه الآف نمی شد و می شد یه آدم تحصیل کرده متشخص از اون جایی که سطح خونواده ما خیلی بالا تر از اونا بود همیشه می ترسید و میی گفت نکنه مامان بابات از خونواده ما خوششون نیاد و اجازه ازدواج ما رو ندن من با دلداری دادن می گفتم نه و می گفتم خیالت نباشه و خودم راضیشون می کنم بازم روزا می رفت تا این که آخرای تابستون دوباره گیر داد حالا که دیگه کاری نداری باید بیای منم باز می خواستم بمالونمش که خودمم کرمم گرفت و فردا صبح که دوشنبه هم بود ساعت 5 بعد نماز رفتم دم خط وایسادم و با ماشین که حتی یادمه تانکر پر از بنزین بود رفتم ساعت 12 اونجا بودم رفتم و یه هتل گرفتم و زنگ زدم بهش ولی با بی میلی تمام جوابم رو داد گفتم حالا اومدم می آی وقتی جوابم رو داد داشتم دیوونه می شدم گفت نه باید به داداشم بگی بیاد.منم خورده بود تو ذوقم و کلی کلنجار رفتم باهاش آخر که گفتم من به خاطر تو اومدم گفت ((خوش اومدی حالا از همون راهی که اومدی برگرد))می خواستم دیگه وجود نداشته باشم اما باز از یه طرف دوستشم داشتم.
یه خورده فکر کردم و گفتم به داداشش زنگ می زنم اونم می آد و می ریم خونشون و می بینمش همین کار رو کردم اما اون سرکارش بود چون تابستون بود همراه باباش می رفت کار گفت بعد کار می آم منم توی هتل خوابیدم تا ساعت 4 که زنگ زدو گلی التماس که به داداشم بگو که با خانوادش بیاد پیشت تا ما هم بیایم و ببینمت منم بهش گفتم نمی گم و قطع کردم و بازم چون می خواستم غافلگیرش کنم همون کار رو براش کردم.ساعت 7 بود که داداشش اومد بعد روبوسی و احوالپرسی دیدم عاطفه مسیج دادو با کلی قربون صدقه رفتن ازم تشکر کرده و گفت که فعلا مسجدن ما هم نماز بخونیم تا اونا بیان.منم نمازم رو خوندم.یهو موبایل مهران زنگ خورد و بهم گفت بابام اینا دم در منتظرتن بیا بریم منماز گرمای بدم عرق کرده بودم و از استرس عین بید می لرزید آخه برای بار اول بود که می خواستم به قول معروف اولین و آخرین دوست دخترم رو ببینم.رفتم بالاخرهنمی دونم باورتون می شه یا نه اما خدا میدونه من بهش نیگاه می کردم اما قیافش رو ندیدم بر خلاف خونواده خودم تحصیلات بالایی نداشتن اما واقعا معرفت داشتن.فکرشم نمی کردم که با یه آدم غریبه که برای بار اول بود که می دیدنش این جور رفتا کنن .شده بودم عین بچشون اونا هم برام مثل خونوادم.جالب بود برام همچین آدمای باحالی رو ببینم و باهاشون آشنا بشم.تا 12 یا یک شب توی شهرشون می گشتیم که بعدشم من رو رسوندن کناره جاده ترانزیتو یه ماشینم برام گرفتن و راهیم کردن اونشب تا صبح با عاطفه مسیج می دادیم و حرف می زدیم که چندانم غیر عادی نبود چون توی این مدت خیلی از این شبا داشتیم.دوست ندارم در مورد قیافه و تیپش حرف بزنم چون دوستش داشتم و برام این چیزا اهمیتی نداشت.این دوستی ما و وعده ها و قرارها و حرف زدنامون تا سه هفته پیش ادامه داشت تا این که من به خودم اومدم و گفتم ای خر توی این مدت می دونی چی کار با خودت و اون دختر کردی به نظر خودم اشتباهام از این قراره:1-با احساسات یه دختر بازی کردم 2-وعده های چرت دادم3-با این دوستی دیگه زندگی آیندشو خراب کردم چون دیگه همیشه به فکر من می مونه4-من یه بچه مثبت یکی که نمازم ترک نمی شد حالا داشتم با یه دختر نامحرم حرف می زنم که حالا فقط از خدا می خوام گناه و گناهان من و همه گناه کارا رو ببخشه.اول به بهونه کنکور میخواستم تمومش کنم اما چون خودمم دوستش داشتم واقعا برام سخت بود و اونم که یه دختر بی گناه بود و همه امیدش من و منم یه آدم مسخره که با بچه بازین این بلا رو به سرش آوردم اون گریه منم انکار دلم کباب شده بود.دیگه وقتی بهم زنگ می زد یا برام مسیج می داد و التماس می کرد که داره بدون من می میره جوابشو نمی دادم چون دیگه خودمم طاقت شنیدن صداش رو نداشتم. چند بارم گوشی رو دادم به دوستام ولی اون فقط وقتی من باهاش حرف می زدم جواب می داد و اگه کس دیگه ای بود قطع می کردش.تقربا دوهفته تلاش کردم تا خودش راضی شد بی خیال من بشه اما به چند شرط 1-دیگه کنکور نمی ده 2-ترک تحصیل می کنه3-دیگه با هیچکی حتی شوهر آیندشو دوست نداره. دقیقا چیزایی که من همیشه روشون تاکید می کردم.توی این دو هفته تا جدایی کامل ما خودمم چند دفعا دووم نیاوردمو باز براش زنگ زدم ولی آخرش تصمیم خودم رو گرفتم و تمومش کردم و الآن که دارم تایپ می کنم دقیقا آخرین مسیجش برام اومد وبرای همیشه ازم خدا حافظی کرد.من موندم و هزار تا آرزو اونم موندو هزار تا آرزوی دیگه که بهش نرسیده.
حالا خدا می دونه چقدر برای هم خرج کردیم و آخرش هیچ دوتا آدم یکی عاشق و یکی بچه مثل من همیشه به فکر هم و همیشه آرزو به دل که به هم برسیم ولی آرزوی دست نیافتنیی هست
این بود داستان عاشق شدن عاطفه و من که همه چیز رو به بازی گرفتم
براش آرزوی موفقیت می کنم و از خدا می خوام هم تو این دنیا و هم توی اون دنیا همیشه خندون باشه
نقل ازPersian-Star

واکنش های احساسی می توانند تاثیر
شگرفی بر هر بخش از زندگی ما داشته
باشند. در طول زندگی، فرایند اجتماعی
شدن و بالغ شدن یک سیستم فیلترینگ در
مغز ما ایجاد میکند. هر چیزی که وارد
احساسات ما می شود، قبل از اینکه ما
از آن مطلع شویم، فیلتر می شود.
این فیلترها بر اساس رفتارها، باورها،
ارزشها، احساسات، الگوها، و تصورات ما
از خودمان شکل می گیرد. از آنجا که
این فیلترها در درون ما هستند، ما
معمولاً از وجود آنها آگاهی نداریم
اما آنها سخت سر جای خودشان قرار
دارند و بر هر چیزی که می بینیم، درک
می کنیم، تجربه میکنیم، همه آدم ها،
اخبار و همه چیز تاثیر می گذارد.
تمرین کنترل احساسات به این معناست که
از فیلترهای درونی خود آگاهی پیدا
کنید و بتوانید از این طریق واکنش های
خود را کنترل کنید. باید با طریقه
پاسخگویی بدنتان در مقابل یک واکنش
احساسی آشنا شوید. این یکی از راه
هایی است که با آن می توانید تشخیص
دهید و تایید کنید که یک واکنش احساسی
قوی در حال اتفاق افتادن است.
مثلاً وقتی یک نفر شما را دروغگو خطاب
می کند (یا هر حرف دیگر که راستی و
درستی شما را زیر سوال می برد) چه
اتفاقی می افتد؟ وقتی کسی درمورد شما
از توهین های نژادی استفاده می کند،
چطور؟
توهین هایی که باعث می شود در برابر
درستی خود، ایده هایتان یا کسانی که
با آنها در ارتباط هستید، حالت تدافعی
به خود بگیرید، می تواند یک واکنش
فوری در شما ایجاد کند. در زیر به 6
تکنیک اشاره می کنیم که به شما کمک می
کند احساساتتان را تحت کنترل خود
درآورید :
1. حرفی که فرد مقابلتان می زند می
تواند احساسات شما را به شکل مثبت یا
منفی تحریک کند. در هر دو صورت، همیشه
این خطر وجود دارد که اختیارتان را از
کف بدهید. به همین دلیل در وهله اول
لازم است که واکنش احساسی خود را به
مخاطبتان تشخیص دهید. فقط آن زمان است
که می توانید شروع به پاسخگویی به آن
کنید. برخی علائم می تواند منجر به
بالا رفتن تپش قلب و تنفس شما شود،
شاید میل شدیدی به قطع کردن حرف طرف
مقابلتان و بالا بردن صدای خود پیدا
کنید، خط فکری خود را از دست می دهید،
یا عضلاتتان سفت و سخت می شوند.
2. وقتی تشخیص دادید که یک واکنش
احساسی شدید در حال نمودار شدن است،
باید جهت آن انرژی منفی را تغییر دهید.
تنفس، توجه شما را دوباره به موضوع
اصلی برمی گرداند و شما را از آنچه که
موجب ناراحتیتان شده بود، دور می کند.
تنفس عمیق می تواند به شما کمک کند،
ناراحتی و عصبانیتی که به خاطر حرف
طرف مقابلتان در شما ایجاد شده بود را
از بین ببرید. اگر حرفی که طرفتان زد،
واقعاً شما را اذیت کرده است، سعی
کنید تمرکزتان را از روی آن بر روی
تنفستان منتقل کنید و داخل و خارج شدن
آن را کنترل کنید. این نوعی تمرین
مدیتیشن است و مطمئن باشید که کمک
زیادی به کنترل احساساتتان می کند.
بعلاوه تنفس عمیق راه های دیگری هم
برای تغییر تمرکزتان وجود دارد. مثلاً
می توانید روی چیزهای خوب، زمانهایی
که احساس خیلی خوبی داشته اید فکر
کنید.
3. اگر کسی چیزی به شما گفت که ناراحت
شدید، همیشه به طرف مقابل لبخند بزنید
و بعد از او بخواهید که کمی در مورد
این عقیده اش توضیح بدهد و مسئله را
باز کند.
4. با کار کردن روی حداقل یکی از
نتایج مثبت آن رابطه، این تغییر احساس
را از بین ببرید.
5. با کسی مشاوره کنید. وقتی قرار
باشد به کسی کمک کرده و با او مشاوره
کنید، دیگر نمی توانید عصبانی باقی
بمانید.
6. بعد از تمام شدن گفتگو، از خودتان
سوال کنید. وقتی دوباره به حال و هوای
آرام همیشه برگشتید، کمی به گفتگویتان
فکر کنید و ببینید چه چیز احساسات شما
را تحریک کرده است. تا می توانید وارد
جزئیات شوید. سوال کردن از خودتان به
شما کمک می کند دفعه بعد به چنین
موقعیت هایی بهتر واکنش دهید.
یادتان باشد در زندگی همه ما روزهای
بد وجود دارد. تصور کنید که چقدر
احساس بدی پیدا می کنید اگر بعدها خبر
فوت یا ورشکستگی فردی که حرفهایش موجب
ناراحتیتان شده، را بشنوید. پس سعی
کنید یا هدف آن فرد را از بیان گفته
ها پیدا کنید و یا به کلی نادیده اش
بگیرید.
روزی تصمیم
گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم.
شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و
خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با
خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي
براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز
خاتمه دهم !
به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای
ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و
جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی
؟
پاسخ دادم : بلی.
خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و
سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها
مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و
غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه
سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را
فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من
از او قطع امید نكردم. در دومین سال
سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی
خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما
همچنان از بامبوها خبری نبود. من
بامبوها را رها نكردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها
رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید
نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو
نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار
كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه
ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
5 سال طول كشیده بود تا ریشه های
بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه
هایی كه بامبو را قوی می ساختند و
آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را
فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی
در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه
با سختیها و مشكلات خودت بودی در
حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟
من در تمامی این مدت تو را رها نكردم
همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن.
بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر
كدام به نوبه خود به زیبایی جنگل كمك
می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید
تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد
می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی.
هر اندازه كه بتوانی.
ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو
را رها نخواهم كرد. و در هر زمان
پشتيبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو !
با تشكر از : خانم محبوبه كاظمي
















