سوراخ
ابراهيم نبوي - دوشنبه 30 دی 1387 [2009.01.19]
به نوشته رسانه ها، مصرف انرژی در ایران پنج برابر استاندارد جهانی است. رسانه ها اعلام کردند مصرف انرژی کشور در زمستان امسال روزانه معادل پنج میلیون و 200 هزار بشکه نفت خام اعلام شد که حدود پنج برابر استاندارد جهانی است. چرا؟
اول: خانه های ما
در همه جای دنیا آدمها وقتی می خواهند خانه
بسازند، همه فکرشان را می کنند، بعد یک خانه می سازند.. پس از پنجاه سال
آن خانه را تعمیر می کنند. پس از صد سال آن را بازسازی می کنند. تا دویست
سال سعی می کنند آن را با مدرن کردن سرپا نگه دارند، بعدا هم ظاهرش را حفظ
می کنند اما داخلش را نوسازی می کنند. در ایران ما یک خانه می سازیم به
سبک یونانی، بعد از ده سال آشپزخانه اش دل مان را می زند و به همین دلیل
کل خانه را می کوبیم و یک خانه با نمای آجرسه سانتی و آشپزخانه اوپن درست
می کنیم. پانزده سال دیگر، نمای آجر سه سانتی از مد می افتد و بچه های مان
بزرگ می شوند، کل خانه را می کوبیم و شش تا آپارتمان در سه طبقه با نمای
شیشه دودی درست می کنیم. بعد از بیست سال قیمت زمین الکی شش برابر می شود،
ساختمان را می کوبیم و یک ساختمان پنج طبقه با ویوی دلباز و نمای عربی و
مرمر سفید درست می کنیم، بعد از ده سال هم انقلاب جدیدی می شود که ما دیگر
نمی توانیم در ایران نفس بکشیم، خانه را به نصف قیمت می فروشیم به اولین
بنگاهی سرکوچه و می رویم به کانادا.
دوم: پنجره های ما
در همه جای دنیا اگر کشور آفتاب تندی
داشته باشد، پنجره ها را کوچک درست می کنند و اگر آفتاب نداشته باشند،
پنجره ها را بزرگ درست می کنند که خانه گرم شود. در ایران ما آفتاب زیاد
داریم، اما چون از پنجره های اروپایی خوش مان می آید، پنجره های مان می
شود از شرق تا غرب و خانه های مان تابستان ها آتش می بارد، بعدا برای این
جلوی تابش زیاد آفتاب را بگیریم یک عالمه پول می دهیم پرده کلفت می خریم
که جلوی پنجره ای که درست کردیم را بگیریم. از طرف دیگر پنجره ها اینقدر
بزرگ است که از بیست متر آن طرف تر تا اگر دهان مان را بازکنیم لوزالمعده
مان را هم می بینند، اما چون علاوه بر لوزالمعده خودمان، ممکن است
لوزالمعده خواهر و مادرمان هم دیده شود، به همین دلیل یک پرده می زنیم تا
لوزالمعده هیچ کدام از اعضای خانواده دیده نشود.
سوم: تی شرت و شلوارک ما
اصولا
در تمام دنیا مردم معمولی هرگز از کولر استفاده نمی کنند و در اکثر جاهای
دنیا مردم وقتی سردشان است، فقط همان جایی را که نشستند گرم می کنند. از
طرف دیگر در همه جای دنیا مردم وقتی سردشان می شود لباس کلفت می پوشند،
وقتی گرم شان می شود لباس کلفت شان را در می آورند و لباس نازک می پوشند.
در ایران وقتی در زمستان خانه مان سرد می شود اینقدر خانه را گرم می کنیم
که مجبور می شویم با تی شرت و شلوارک در خانه بگردیم و وقتی تابستان خانه
مان گرم می شود، به جای اینکه گرما را تحمل کنیم و عرق بریزیم، خانه را
اینقدر خنک می کنیم که با لباس گرمکن باید در خانه بگردیم.
چهارم: اداره های ما
یکی از اتلاف کنندگان انرژی در کشور ما
مدیران هستند، ما به مدیران پاکدامن، صادق و شریف و خوب و بی عیب خیلی
علاقه داریم، در نتیجه همیشه یک مدیر جوان بی تجربه را به عنوان رئیس می
گذاریم سر کار، این مدیر چون بلد نیست چکار کند، همه نیروهای انسانی و
سرمایه را تلف می کند، اما همیشه همین طور نمی ماند، پس از بیست سال این
مدیر یاد می گیرد که چگونه مدیریت کند تا انرژی و نیروی انسانی تلف نشود،
وقتی به اینجا رسید ما متوجه می شویم که مدیر مذکور یا منحرف است، یا
غربزده، یا شرق زده، یا ضدانقلاب، یا دزد و فاسد یا مافیای سیاسی درست
کرده، به همین دلیل او را می گذاریم کنار و یک مدیر با صداقت و پاکدامن
اما ناشی و بی عرضه می آوریم که بیست سال هم او انرژی مان را تلف کند.
پنجم: هر حکومت بیست و پنج سال
ما ایرانی ها هر 25 سال یک
بار دیوانه می شویم، همه چیزهایی که در عرض 25 سال ساختیم نابود می کنیم و
همه چیز را از اول می سازیم. برای اینکه همه چیز را از اول بسازیم سه سال
با مردم حرف می زنیم تا قانع شوند که کمک کنند تا اوضاع را درست کنیم، بعد
دو سال طول می کشد تا مردم به خیابان می آیند، اما وقتی آمدند دیگر از
خیابان نمی روند. آنها دنبال کسی می گردند که همه چیز را عوض کند، او را
پیدا می کنند و روی دوش شان می نشانند، اما بعدا هر کاری می کنند از روی
دوش شان پائین نمی آید. در نتیجه شروع می کنیم به ستایش موجودی که خودمان
روی کار آوردیم و جوری از او حمایت می کنیم که انگار تنها حاکم خوب دنیا
اوست. او هم کم کم باورش می شود و اولین کاری که می کند این است که می زند
توی سر ما، بالاخره ده سال طول می کشد تا او را قانع کنیم که نباید توی سر
ما بزند، بالاخره طرف قانع می شود و می پذیرد که خودش را اصلاح کند و دیگر
زور نگوید و با ما کنار بیاید، وقتی مطمئن شدیم که طرف دیگر زور نمی گوید،
می ریزیم به خیابان و دیوانه می شویم و نابودش می کنیم و بعد همه چیز را
از اول درست می کنیم. در این فاصله هر 25 سال یک بار تمام انرژی کشور را
نابود می کنیم.
ششم: با عشق کار کنیم
اول یک کار را با خلوص نیت و صداقت
انجام می دهیم اما هیچ نتیجه ای نمی دهد. بعد تصمیم می گیریم با عشق آن
کار را انجام بدهیم، اما متوجه می شویم که کار خراب شد، چون با عشق انجام
گرفت. این بار با عقل آن را انجام می دهیم، اما متوجه می شویم که خراب شد
چون نظر دیگران را به حساب نیاورده بودیم. این بار همه چیز را برحسب نظرات
دیگران انجام می دهیم، این بار کارمان به شکلی انجام می گیرد که همه از آن
خوششان می آید اما خودمان دوستش نداریم، بعد خسته می شویم و دوباره از اول
شروع می کنیم..... در حقیقت هر کاری را پنج بار انجام می دهیم.
هفتم: خلبان یا پزشک یا فوتبالیست
وقتی بچه هستیم می خواهیم
خلبان یا معلم بشویم. در دبیرستان چون مادرمان دوست دارد مهندس بشویم
ریاضی می خوانیم، اما در دانشگاه چون دختر عموی مان دوست دارد فیلسوف شویم
فلسفه می خوانیم. بعد دخترعموی مان ازدواج می کند و ما با قلبی شکسته عاشق
دختری می شویم که سینما را دوست دارد و به همین دلیل کارگردان می شویم و
بعد آنقدر محبوب می شویم که مردم ما را انتخاب می کنند تا نماینده مجلس
بشویم. در نتیجه در مجلس به کمیسیون برنامه و بودجه می رویم و کار برنامه
ریزی کشور را انجام می دهیم.
هشتم: اتوبوس از مینی بوس بزرگتر است
برای رفت و آمد در
تهران یک سیستم اتوبوسرانی وجود دارد، اما چون همه نمی توانند از آن
استفاده کنند، باید یک سیستم مترو هم ایجاد شود، اما ایجاد سیستم مترو به
جای 5 سال، 35 سال طول می کشد، در نتیجه دولت باید یک سیستم تاکسیرانی
درست ایجاد کند که در کنار اتوبوس و مترو بتواند مردم را جابجا کند. به
همین دلیل یک سیستم تاکسیرانی ارزان هم ایجاد می شود، اما این سیستم به
دلیل دونرخی بودن بنزین کارآئی ندارد و تاکسی ها به صرف شان است بنزین
دولتی را بفروشند. در نتیجه مسافرکش ها به حمل و نقل مسافران می پردازند،
اما مسافرکش ها جواب نمی دهند، از طرفی شهردار چون می خواهد رئیس جمهور
بشود تصمیم می گیرد یک سیستم جدید حمل و نقل درست کند، به همین دلیل پروژه
منوریل آغاز می شود اما این پروژه به دلیل انتخابات بی نتیجه می ماند و
هرگز انجام نمی شود، در نتیجه بهترین راه رفت و آمد برای مردم استفاده از
اتومبیل شخصی است، اما چون ترافیک سنگین است، مردم ترجیح می دهند از
موتورسیکلت ها به جای تاکسی استفاده کنند، در نتیجه برای رفت و آمد در
تهران از تاکسی، مسافرکش، اتوبوس، مینی بوس، مترو، موتورسیکلت، سواری شخصی
همزمان استفاده می کنیم و چون از همه آنها استفاده می کنیم هوا کثیف می
شود و چون هوا کثیف می شود سوخت بیشتری مصرف می شود و چون سوخت سوخت
بیشتری مصرف می شود، این بازی همچنان ادامه دارد....
نهم: میهمانخانه های ما
ما یک خانه داریم که برای همه چیز از
آن استفاده می کنیم؛ در تهران تعداد زیادی رستوران وجود دارد که چون باید
حجاب را کاملا رعایت کنیم، به جای اینکه میهمانان مان را رستوران ببریم از
اتاق پذیرایی مان برای مهمانی استفاده می کنیم. از طرف دیگر در تهران
تعداد زیادی کافه وجود دارد گه پیشخوان هم دارد و یک جایی شبیه آبجوخوری و
مشروب خوری در آن است، اما چون خوردن مشروب ممنوع است، ما از اتاق پذیرایی
خانه مان به جای بار استفاده می کنیم، از طرف دیگر در تهران تعداد زیادی
تالار پذیرایی بزرگ وجود دارد که در آنها دویست نفر آدم هم پذیرایی می
شوند، اما چون خانمها و آقایان نمی توانند با هم پذیرایی شوند، ما از
مهمانخانه به جای دیسکو برای مهمانی و پارتی استفاده می کنیم. از طرف دیگر
چون سالن های سینما فیلمها را سانسور می کنند و فیلم خارجی را نمی توانیم
ببینیم از خانه به عنوان سینما استفاده می کنیم و چون با دوست دختر و دوست
پسرمان اگر در پارک و خیابان قرار بگذاریم دستگیر می شویم از خانه به
عنوان پارک استفاده می کنیم و همین طور می شود که هر خانواده ایرانی با یک
جمعیت سه نفره برای یک زندگی راحت نیاز به یک خانه دویست متری دارد که در
خانه اش پارک و سینما و بار و دیسکو و رستوران و قمارخانه و سالن سخنرانی
هم داشته باشد، در نتیجه به جای اینکه یک آپارتمان هفتاد متری را اداره
کنیم و به فکر انرژی گرم و سرد کردن آن باشیم، معمولا باید همین کار را
برای دویست متر بکنیم، به همین دلیل معمولا ما یک خانه دویست متری داریم
که فقط از چهل متر آن خودمان استفاده می کنیم، اما از 160 متر دیگر چون
حکومت خیابانها را از ما گرفته، برای ارتباط با دیگران استفاده می کنیم.
دهم: سوراخ
یکی از مهم ترین دلایلی که مصرف انرژی در ایران
پنج برابر استاندارد جهانی است، این است که همیشه یک سوراخ وجود دارد که
یادمان می رود باید آن را ببندیم.
- همیشه سوراخی در دستشویی خانه چکه می کند و گاهی اوقات سه سال طول می کشد که آنرا درست کنیم.
- خیلی اوقات لامپ اتاق پذیرایی سوخته است و شش ماه طول می کشد تا آن را عوض کنیم و در عوض سه تا آباژور به جای آن روشن است.
-
معمولا باطری گوشی تلفن بی سیم تمام شده و چون نمی دانیم باطری آن را کجا
می فروشند، از یک دستگاه قدیمی استفاده می کنیم که صدا را خوب نمی رساند و
در نتیجه هر تلفن دوبار قطع می شود.
- معمولا زیر در سوراخی است که هوا از آن رد می
شود و کانال کولر باز است و شیشه بغل کانال کولر خوب هواگیری نشده و شش
سال است درستش نکردیم در نتیجه شش زمستان است که باید خانه را یک و نیم
برابر گرم تر کنیم.
- معمولا فیلتر روغن ماشین مان یک سال است که باید
عوض شود، ولی وقت نمی کنیم که تعمیرگاه برویم تا بفهمیم چرا مصرف بنزین
مان سی درصد بیشتر است....
- معمولا دولت مان پانزده سال است که احتیاج
به اصلاح دارد، اما چون وقت نمی کنیم به اصلاح آن بپردازیم مجبور می شویم
بالاخره انقلاب کنیم تا مشکل را حل کنیم
و مصرف انرژی در ایران
پنج برابر است، چون همیشه برای انجام هر کاری باید پنج برابر زور بزنیم.
نتیجه گیری سیاسی: حل ریشه ای مشکلات بخاطر این نیست که لازم است مسائل را از ریشه حل کنیم، بلکه بخاطر این است که این قدر مشکل را حل نکردیم که به ریشه رسیده است.
نتیجه گیری اجتماعی: مشکل غزه و انرژی هسته ای و احمدی نژاد و خامنه ای حل می شود، اما سوراخ ها همیشه باقی است
نواندیش- دکترناصر سربازی* : در خبر ها به نقل از دکتر جمشیدی سخنگوی قوه قضائیه آمده بود که ؛ 14 مـــــاه از ارسال لایحه آئین دادرسی کیفری به دولت می گذرد و دولت بر خلاف قانون اختیارات رئیس قوه قضائیه که به موجب آن مکلف است لوایح قضائی را ظرف حداکثر 3 ماه به مجلس بنویسد از ارسال لایحه مذکور تاکنون خــــود داری نموده است و از آنجا که مدت اجرای آزمایشی قانون سابق نیز از حدود یک مــــــاه قبل منقضی شده است ، دادگاهها دارای خلاء قانونی هستند ، در نتیجه از مجلس شورای اسلامی تقاضای طرح دو یا سه فوریتی بـرای حل این معضل نموده است . آنچه اینجانب را وادار به نگارش این نوشتار نمود ، نگرانی از بی توجهی بــــــــه مسائل بسیار پیش پا افتاده حقوقی است که در مواردی منتهی به هزینه نمودن از اعتبار نظام می گردد ، نمـــــونه این اهمال ها را می توان در ارائه برخی لوایح از جمله قانون مجازات اسلامی دید که علیرغم تصویب چنـد باره آزمایشی آن که هر بار به مدت 5 سال به طول می انجامید و مدت زمان بسیار قابل توجهی برای ارائه طرح یا لایحه نهایی در اختیار بود ، بدلیل اهمال در ارسال لایحه مربوطه ، محاکم مدت زمان قابل تــــوجهی را در خلاء قانون سپری می کردند . تا شاید طرح دو فوریتی یا حکم حکومتی رهبری به فریاد برسد . آنچه مسلم است بر اساس تفسیر شورای نگهبان ، دولت حق ندارد لوایح قضایی را تغییر دهد ، از اینرو معطل ماندن یک لایحه قضایی در دولت به مدت 14 ماه نمی تواند هیچ توجیه حقوقی و منطقی در پـــی داشته باشد ، مگر اینکه دولت بر خلاف تفسیر شورای نگهبان از اصل 74 قانون اساسی خود را صالح به تغییر لایحه بداند که ظاهرا" چنین است و حسب اعلام سخنگوی قوه قضائیه دولت تغییراتی را در لایحه ایجـــــــاد کرده است . صرفنظر از اینکه لوایح ارسالی به مجلس در کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس نیز مورد بررسی قرار گرفته و در این مرحله نظرات کارشناسان مربوطه نیز مورد توجه قرار میگیرد و سپس در صـــــحن علنی به رای گذاشته می شود ، و این مرحله نیز مستلزم سپری شدن مدت زمان زیادی خواهد بود ، اســــــــاسا" این سوال مطرح است که علیرغم تفسیر شورای نگهبان که به موجب آن دولت را در تغییر و اظها ر نظر در لـــــــوایح قضایی صالح ندانسته است ، چه ضرورتی دارد دولت در مورد لوایح قضایی که به قول دکتر جمشیدی دارای بار حقوقی است و علی الاصول دولت در این خصوص تخصصی ندارد اظهار نظر نماید و این اقـــــــدام غیر قانونی دولت سبب گردد تا محاکم با خلاء قانونی مواجه شوند ؟ چه بسا قضاتی هستند که بدون تـــــوجه به این خلاء قانونی ، بر اساس قانون آئین دادرسی کیفری در حال محاکمه و رسیدگی هستند و چه تعـــداد آرا که فاقد وجاهت قانونی صادر گردیده است ؟! به هر حال ظاهرا" درخواست طرح دارای فوریت برای حل این معضل اجتناب ناپذیر است ، و امیدواریم پای حکم حکومتی رهبری را برای برون رفت از این معضل که با اندکی توجه قابل حل بود به میان نکشیم و مسلما" چنانچه در موارد قبلی از جمله متخلفین لایحه قانون مجازات اسلامی به نحو شایسته مورد بازخواست قانونی قرار می گرفتند با این معضل بر نمی خوردیم . * وکیل پایه یک دادگستری |
كه در اینجا تبدیل به یك سنت شده !
این سنت یعنی کشتار دلفین های باهوش در منطقه (جزایر فارو در كشور دانمارك)
مربوط به جوانانی می باشد که به سن بلوغ رسیده اند و هر ساله در این جشن سنتی
با تله گذاری به قتل عام دلفین ها می پردازند، آنها با بجا آوردن این سنت به نوعی رسیدن به سن بلوغ خود را جشن می گیرند !!!
واقعا حس غریبی هر انسان رو بفكر وادار می كنه
كه با این رسم فجیح چه چیزی به اثبات میرسه ؟
چیزی جز شرمساری حاصل این خونریزی میتونه باشه ؟









حوالی سال 1230 ه.ش:
مرد: دختره ی خیر ندیده! من تا نكشمت
راحت نمیشم! اصلا" اگه نكشمت خودم
كشته میشم!
زن: آقا، حالا یه غلطی كرد! شما بگذر.
نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا
این بنده خدا یه بار بلند خندیده!
مرد: بلند خندیده؟! این اگه الان
جلوشو نگیرم لابد پس فردا میخواد بره
بقالی ماست بخره! همش تقصیر توئه كه
درست تربیتش نكردی. نخیر نمیشه. باید
بكشمش!
(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از
خر شیطون پیاده میشه و دختر
گناهكارشو میبخشه!)
زن: آقا خدا سایه ی شما رو هیچوقت از
سر ما كم نكنه.
نیم قرن بعد ،
سال 1280:
مرد: واسه من میخوای بری مدرسه درس
بخونی؟! میكشمت تا برات درس عبرت بشه!
یه بار كه مردی دیگه جرات نمیكنی از
این حرفا بزنی! تو غلط كردی! تقصیر من
بود كه گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن
خوندن یاد بده! حالا چی؟
زن: آقا، آروم باشین. یه وقت قلبتون
خدای نكرده میگیرهها! یه شكری خورد.
دیگه از این شكرها نمیخوره. قول میده!
مرد (با نعره حمله میكنه طرف دخترش):
من باید بكشمت! تا نكشمت آروم نمیشم!
خودت بیای خودتو تسلیم كنی بدون درد
میكشمت!
زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرین.
منو به جای اون بكشین!
(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از
خر شیطون پیاده میشه و دختر
گناهكارشو میبخشه!)
زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه
داره.
یك قرن بعد از
اولین رویداد ، سال 1330:
مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و
شكستن چند تا كاسه كوزه!): چی؟!
دانشسرا؟! (همون دانشگاه خودمون).
دختره ی چشم سفید حالا میخوای بری
دانشسرا؟! میخوای سر منو زیر ننگ كنی؟
مردم از فردا نمیگن آقا رضا غیرتت كو؟!
فاسد شدی برا من؟ شیكمتو سورفه (سفره)
میكنم!
زن: آقا، تو رو خدا خودتونو كنترل
كنین. خدای نكرده یه وخ (وقت) سكته میكنین!
مرد: چی میگی ززززززن؟! من اگه اینو
امشب نكشم دیگه فردا نمیتونم جلوی
این فسادو بگیرم! یه دانشسرایی نشونت
بدم كه خودت كیف كنی!
(بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از
خر شیطون پیاده میشه و دختر
گناهكارشو میبخشه!)
زن: آقا الهی صد سال سایه تون بالای
سر ما باشه.
حوالی سال
1360:
فریاد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر
میرسه كه: بله؟! میخواد بره سر كار؟!
یعنی من دیگه انقدر بی غیرت و بدبخت
شدم كه دخترم بره سر كار و پول بیاره
تو خونه؟! پس من اینجا هویجم؟! مگه
اینكه برای این بی آبرویی از روی نعش
من رد بشی!
زن: حالا تو عصبانی نشو. این بچه س
نمیفهمه. دوستاش یادش دادن این حرفا
رو! چند روز دیگه یادش میره. ببخشش.
خدا تو رو برای ما حفظ كنه.
همین چند سال
پیش ، سال 1380:
مرد: كجا؟! میخوای با تكپوش (از این
مانتو خیلی آستین كوتاها كه نیم متر
هم پارچه نبردن و مثل جلیقه نجات پستی
بلندی پیدا میكنن!) و شلوارك (از این
شلوار خیلی برموداها!) بری بیرون؟! میكشمت!
من، تو رو، میكشم!
زن: ای آقا، خودتو ناراحت نكن بابا.
الان دیگه همه همینطورین! (شما بخونید
اكثرا")
مرد: من اینطوری نیستم! این امروز كه
اینجوری باشه لابد فردا میخواد نوبل
صلح هم از دست اجنبی بگیره! دختر،
لااقل یه كم اون شلوارو پائینتر بكش
كه زانوتو بپوشونه! نه، نه، نمیخواد!
بدتر شد! همون بالا ببندیش بهتره!
زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی!
چند سال بعد ،
سال 1390:
مرد: آخه خانم این چه وضعیه؟ روزی كه
اومدی خواستگاری گفتم نمیخوام زنم این
ریختی لباس بپوشه، گفتی دوره ی این
امل بازیها تموم شده، گفتم چشم! تمام
خونه و املاكم رو هم كه برای مهریه به
نامت كردم. حق طلاق رو هم كه ازم
گرفتی. حالا میگی بشینم توی خونه بچه
داری كنم؟!
زن: عزیزم مگه چه اشكالی داره؟ مگه تو
ماهی چقدر حقوق میگیری؟ تمام حقوقت هم
كه برای كرایه تاكسی و خرج ناهارت و
مهدكودك بچه و بنزین و جریمه ی ماشین
میره! حالا اگه بشینی توی خونه و از
بچه نگهداری كنی هم خرجمون كم میشه هم
بچه عقده ای نمیشه! آفرین عزیزم. من
دارم با دوستام میرم باشگاه بولینگ!
خدا سایه ت رو فعلا" رو سر ما نگه
داره!
چند سال بعد ،
سال 1400:
دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت میگم،
ماشین بی ماشین! همین كه گفتم. من با
الكس قرار دارم ماشینم میخوام. میخوای
بری بیرون پیاده برو!
زن: دخترم، حالا بابات یه غلطی كرد!
تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت
میپره! آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه
وقت كدر میشه! اوه مامی، باباتم قول
میده دیگه از این حرفا نزنه!
(بالاخره با صحبتهای زن، دختر خونه از
خر شیطون پیاده میشه و بابای
گناهكارشو میبخشه!)
زن: عزیزم خدا نگهت داره كه باباتو
بخشیدی!
دو قرن بعد از
اولین رویداد ، سال 1430:
زن: عزیزم تو كه انقدر فسیل نبودی!
مثلا" بین دوستات به روشن فكری و
عدالت معروفی. آخه چه اشكالی داره؟
اینهمه سال ما زنها بچه دار شدیم و به
دنیا آوردیمشون، حالا با این علم جدید
و تكنولوژی پیشرفته چند وقتی هم شما
مردها از این كارا بكنین! اصلا" مگه
نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه
مردی بود كز زنی كم بود؟
مرد: پس لااقل بذار بیمارستان و جنس و
اسم بچه رو خودم انتخاب كنم!
زن: دیگه پررو نشو هر چی هیچی بهت
نمیگم!
نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از
بیمارستان به خونه میاد زن با عشوه
میگه: مرد من، یعنی سایه ی تو تا به
دنیا آوردن چند تا بچه ی دیگه هنوز
بالای سر ماست؟
آینده ای نه
چندان دور ، سال 1450:
چند تا مرد دور همدیگه نشستن و در
حالی كه سبزی پاك میكنن آهسته و در
گوشی مشغول بحث هستن: آره... میگن هدف
این جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضایع
شده ی مردهاست!
- حق با جمشیده... ببینین این زنها
چقدر از ما سوء استفاده میكنن! تا
وقتی خونه ی بابامون هستیم كه باید
آشپزی و بچه داری و خیاطی یاد بگیریم
و توسری بخوریم! بعدشم بدون مشورت با
ما زنمون میدن و زنمون هم استثمارمون
میكنه!
- خدا كنه این حركت به یه جایی برسه.
میگن وكیل اون مرده كه زیر كتكهای زنش
جون داده به رای دادگاه كه زنه رو
تبرئه كرده اعتراض كرده! دمش گرم.
- آره... خب داشتم می گفتم... اسم این
جنبش سیبیلیسمه و اعلامیه هاش هر شب
........
در این هنگام به علت ورود خانم یكی از
مردها ، بحث به زیاد بودن خاك و علف
هرزه قاطی سبزی ها كشیده میشه!
زن: زود باشین تمومش كنین دیگه! چقدر
فس میزنین! اوی ، درست تمیز كن! من
نمیدونم این سایه ی لعنتی شما تا كی
میخواد روی زندگی ما بمونه؟!
حوالی سال 1530 ه.ش:
رادیوی سراسری، موج تله پاتی (صدای یه
خانم): با اعلام ساعت نه شب شما
خانمهای عزیز را در جریان آخرین اخبار
دنیا قرار میدهم. به گزارش خبرگزاری
بانوپرس، دقایقی قبل سایه ی آخرین
نمونه ی بازمانده از جنس مرد از روی
كره ی زمین محو شد! پس از پایان عمر
این موجود از گونه ی مردها، از این پس
نام و تصویر این مخلوقات را فقط در وب
پیج های تاریخی و باستان شناسی می
توانید رویت نمایید. ساعت نه و پانزده
دقیقه با خبرهای جدیدی در خدمت شما
بانوان محترم خواهم بود. دینگ دینگ!
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد چون
میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد،
کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه
اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که
چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد…
برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و
بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ
وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ
ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من
نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو
میترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو
نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی
تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال رانندهی
ماشین جنازه کش بودم…!"
در آنجا شما می توانید براحتی هواپیماهای غول پیکر را هنگام فرود،
در چند متری بالای سر خود مشاهده کنید كه بسیار تماشایی است.
















1- خوابیدن
در اینجا میخواهیم درباره چیزى صحبت
کنیم که بیش از یک چهارم عمر هر انسان
صرف آن میشود. هنوز دلیل به خواب
رفتن هم به صورت معما باقى مانده است.
چیزى که دانشمندان میدانند این است
که: خوابیدن براى بقاى پستانداران
جنبه حیاتى دارد. بیخوابى فزاینده میتواند
به تغییر خلق و خو، توهّمزدگى و در
حالتهاى خاص، حتى به مرگ منجر شود.
خواب داراى دو وضعیت است: حرکات
غیرسریع چشم (NREM) که در خلال آن،
مغز فعالیت کم سوخت و سازى انجام میدهد
و حرکات سریع چشم (REM) که در خلال آن،
مغز بسیار فعّال است. برخى دانشمندان
فکر میکنند که خواب NREM به بدن
استراحت میدهد و شبیه خواب زمستانى
باعث ذخیره انرژى میگردد و خواب REM
میتواند به سازماندهى خاطرات کمک کند.
البته این ایده هنوز اثبات نشده است و
رویاهایى که در خلال خواب REM به وقوع
میپیوندد همیشه ارتباطى به خاطرات
ندارد.
2- خواب دیدن
اگر از 10 نفر بپرسید که خوابها و
رویاهاى انسان از چه تشکیل شدهاند،
احتمالاً 10 پاسخ متفاوت دریافت میکنید.
علتش این است که دانشمندان هنوز سرگرم
کشف این معما هستند. یک احتمال: خواب
دیدن از طریق تحریک حرکت سناپسها بین
سلولهاى مغز، به تمرین دادن مغز میپردازد.
یک نظریه دیگر این است که خوابهاى
افراد درباره وظایف و هیجاناتى است که
در طول روز به آن پرداخته و این
فرایند میتواند به استحکام افکار و
خاطرات کمک کند. بطور کلّى، دانشمندان
در این نكته توافق دارند که خواب دیدن
در خلال عمیقترین بخش خواب که حرکات
سریع چشم (REM) خوانده میشود اتفاق
میافتد.
3- احساسات
خیالى
تخمیمن زده میشود که در حدود 80 درصد
حسهایى که در ناحیه اندامهاى قطع
شده بدن وجود دارد مانند گرما، خارش،
فشار و درد، برآمده از "اندامهاى
گمشده" هستند. افرادى که این پدیده "اندام
خیالی" را تجربه میکنند، حسى که
دارند درست مانند این است که آن اندام
جزئى از بدن آنهاست. یک توضیحى که در
این مورد وجود دارد این است که عصبهاى
ناحیه عضو قطع شده، ارتباط جدیدى با
نخاع برقرار میکنند و به فرستادن
علائم (سیگنال) به مغز ادامه میدهند،
درست مانند هنگامى که عضو قطع شده
سرجایش وجود داشت. احتمال دیگرى که
داده میشود این است که مغز طورى
برنامهریزى شده است كه با بدن کامل
کار کند. به عبارت دیگر، احتمال داده
میشود که مغز، الگویى از یک بدن کامل
با تمام اجزاء و اندامها را در خود
نگهدارى میکند.
4- کنترل
مأموریت
ساعت بیولوژیک بدن که در هیپوتالاموس
مغز قرار دارد، برنامهریزى فعالیتهاى
بدن براى یک ریتم 24 ساعته را بر عهده
دارد. واضحترین اثر این ریتم، چرخه
خواب و بیدارى است امّا ساعت بیولوژیک
بر روى دستگاه گوارش، دماى بدن، فشار
خون و تولید هورمونها نیز تأثیر دارد.
پژوهشگران دریافتهاند که شدّت نور میتواند
از طریق تنظیم هورمون ملاتونین، این
ساعت را عقب یا جلو ببرد. تحقیقات بر
روى این مسئله که آیا مکملهاى غذایى
حاوى ملاتونین میتوانند از خستگى
پرواز ناشى از اختلاف ساعت جلوگیرى
کنند یا نه همچنان ادامه دارد.
5- خاطرات
انسانها معمولاً برخى اتفاقات را به
سختى فراموش میکنند، مثل اولین روز
مدرسه یا نخستین ملاقات با همسر. سوال
این است که این فیلمهاى سینمایى
چگونه در ذهن انسان نگهدارى میشود؟
دانشمندان با استفاده از تکنیکهاى
تصویربردارى از مغز در حال کشف سازو
کار مسئول ایجاد و ذخیرهسازى خاطرات
هستند. یافتههاى کنونى نشان میدهد
که ناحیه هیپوکامپوس که درون غشاء
خاکسترى مغز قرار دارد میتواند به
صورت جعبه خاطرات عمل کند.
6- معما
خنده یکى از رفتارهاى انسان است که
درک بسیار اندکى از آن وجود دارد.
دانشمندان دریافتهاند که در خلال یک
خنده از ته دل، سه قسمت از مغز فعّال
میشود: بخش تفکّر که به شما کمک میکند
معنى شوخى یا جوک را درک کنید، بخش
حرکت که به عضلاتتان دستور حرکت میدهد،
و ناحیه هیجانات که حس "شادی" را
بیرون میکشد. امّا چیزى که هنوز
ناشناخته مانده این است که چرا یک نفر
به یک جوک احمقانه میخندد در حالى که
فرد دیگرى موقع تماشاى یک فیلم ترسناک
خندهاش میگیرد. به گفته یکى از
پژوهشگران، خنده واکنشی است به
ناهمخوانى و ناسازگارى (داستانهایى
که از انتظارات متعارف پیروى نمیکنند).
تنها چیزى که مشخص است این است که
خنده حال ما را بهتر میکند كه همین
مسئله حالت معمایی این مسئله را از
بین می برد.
7- طبیعت
درمقابل تربیت
در جدال دیرپاى مربوط به این که آیا
افکار و شخصیت، توسط ژنها کنترل میشود
یا محیط، دانشمندان به شواهدى دست
یافتهاند که نشان میدهد پاسخ این
سوال یکى یا هر دوى آنهاست! قابلیت
مطالعه ژنهاى یک فرد، بسیارى از
خصوصیات و ویژگیهاى انسان را نشان
داده است که ما کنترل اندکى بر روى آنها
داریم و در عین حال، در بسیارى از
زمینهها، نشان داده شده است که تربیت،
تأثیرى قوى بر این که ما که هستیم و
چه میکنیم داشته است.
8- میرائى
براستی سوال این است که چرا انسان پیر
میشود؟ همه ما با یک جعبه ابزار عالى
به دنیا میآئیم که پر است از
سازوکارهاى مقابله با بیماریها، به
نحوى که ممکن است فکر کنیم میتواند
ما را در مقابل انواع بیماریها
محافظت کند. امّا با افزایش سن،
سازوکار ترمیمى بدن از فرم خارج میشود.
در واقع، مقاومت ما در برابر صدمات
جسمى و استرس کاهش مییابد. نظریههایى
که در مورد علّت سالخوردگى انسان وجود
دارد را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:
اول اینكه پا به سن گذاشتن مانند سایر
ویژگیهاى انسان، ممکن است بخشى از
ژنتیک انسان باشد که طبق برنامهریزى
خاصى اتفاق میافتد و دوم اینكه در یک
دیدگاه کمتر خوشبینانه، پا به سن
گذاشتن، علّت خاصى ندارد و در نتیجه
صدمات سلّولى که در طول زندگى به وقوع
میپیوندد، پیش میآید. تعداد زیادى
از دانشمندان فکر میکنند که علم
نهایتاً پا به سن گذاشتن را به تأخیر
خواهد انداخت و حداقل طول عمر را به
دو برابر طول عمر فعلى خواهد رساند.
9- انجماد
زندگى جاوید ممکن است واقعیت نداشته
باشد امّا یک رشته جدید به نام
کرایونیکس (Ceyonics) میتواند به
برخى از انسانها دو بار حیات اعطاء
کند. در مراکز کرایونیکس، بدن انسانها
را پس از مرگ در خمرههایى پر از
نیتروژن مایع در دماى منهاى 78 درجه
سانتیگراد قرار میدهند. ایدهاى که
وجود دارد این است که فردى که بر اثر
یک بیمارى که فعلاً لاعلاج است فوت
شده میتواند در آینده هنگامى که
درمان آن بیمارى کشف شد، یخگشایى و
احیاء شود. هم اکنون بدن تد ویلیامز،
بازیکن شاخص و معروف بیسبال در یکى
از مراکز کرایونیکس در آریزونا منجمد
شده است. البته فعلاً هیچیک از بدنهایى
که بدین ترتیب منجمد شدهاند احیاء
نشدهاند زیرا این فناورى هنوز به
وجود نیامده است ولى دانشمندانى که در
این زمینه کار میکنند امیدوارند در
آینده به این فناورى دست یابند.
10- هشیارى و
آگاهى
هنگامى که صبح از خواب برمیخیزید،
متوجه میشوید که خورشید طلوع کرده
است، صداى پرندگان را میشنوید و هواى
تازه را بر روى پوست صورت خود حس میکنید.
به عبارت دیگر، هوشیار هستید. این
موضوع پیچیده از دیرباز در جوامع علمى
مطرح بوده است. اخیراً دانشمندان علم
اعصاب، هشیارى را به عنوان یک موضوع
پژوهشى واقعى مورد توجه قرار دادهاند.
بزرگترین معما در این حوزه توضیح این
مسأله بوده است که چگونه فرایندها در
مغز به تجربیات ذهنى میانجامند.
تاکنون دانشمندان توانستهاند لیست
بالا بلندى از سؤالات را تهیه کنند.
داستانی که در زیر نقل میشود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل میکردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀمان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل میکند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.
چارهای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما بهیاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم.. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است.. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند..
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچهها، عمو سبزیفروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزیفروش که سرود نمیشود. گفتم: بچهها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:«عمو سبزیفروش . . ... بله. سبزی کمفروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . .. . بله» فریاد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر میخواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم. با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد:
عمو سبزیفروش! . . . بله
سبزی کمفروش! . ... . .. بله
سبزی خوب داری؟ . . بله
خیلی خوب داری؟ . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
سیب کالک داری؟ .. . . بله
زالزالک داری؟ . . . . . بله
سبزیت باریکه؟ .. . . . . بله
شبهات تاریکه؟ .... . . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
…
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یکشکل و یکرنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزیفروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوری که صدای «بله» در استادیوم طنینانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخیر گذشت.»
فصلنامۀ «ره آورد» شمارۀ 35، صفحۀ 286
يک توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار مي ارزه .يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار مي ارزه.بستگي داره تو دست کي باشه .
-------------------------------------------------
يک توپ بيس بال تو دست من شايد 6 دلار بي ارزه ..يک توپ بيس بال تو دست راجر کلمن 4.75 ميليون دلار مي ارزه.بستگي داره تو دست کي باشه .
-------------------------------------------------
يک راکت تنيس تو دست من بدون استفاده است .يک راکت تنيس تو دست آندره آقاسي ميليونها مي ارزه .بستگي داره تو دست کي باشه .
-------------------------------------------------
يک عصا تو دست من مي تونه يه سگ هار رو دور کنه .يک عصا تو دست موسي درياي بزرگ رو مي شکافه .بستگي داره تو دست کي باشه .
-------------------------------------------------
يک تيرکمون تو دست من يک اسباب بازي بچگانه است .يک تيرکمون تو دست داوود يک اسلحه قدرتمنده .بستگي داره تو دست کي باشه .
-------------------------------------------------
دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دست من دوتا ساندويچ ماهي ميشه .دوتا ماهي و پنج تيکه نون تو دستاي عيسي هزاران نفر رو سير ميکنه .بستگي داره تو دست کي باشه .
-------------------------------------------------
همونطور که مي بيني، بستگي داره تو دست کي باشه .پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانواده ها و نزديکانت رو به دستان خدا بسپار چون .....بستگي داره تو دست کي باشه .
-------------------------------------------------
اين پيام تو دستاي توست .باهش چي کار مي کني؟
بستگي داره تو دستاي کي باشه !
لبخند بزن، روز خوبي داشته باشي

لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي
نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز
قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد
ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد.
يكي از طرفدارانش نوشته بود :
چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟
آرتور در پاسخش نوشت :
دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند
۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند
۵۰۰هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند
۵۰هزارنفر پابه مسابقات مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند
۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند
۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال
وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم
هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟
سخن روز :ساعتي در خود نگر تا كيستي از كجائي وز چه جائي چيستي
در جهان بهر چه عمري زيستي جمع هستي را بزن بر نيستي
پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می
نویسم، مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل
این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز
خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است
که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن
نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که
اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت
با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز
نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد
که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم
این دست خداست، او همیشه باید تو را
در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم :
باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی
و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث
می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار،
نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود
به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر)
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی،
چرا که این رنج باعث می شود انسان
بهتری شوی.
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک
کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده
کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار
بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را
در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم
نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب
است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر
است.
و سر انجام
پنجمین صفت مداد : همیشه اثری
از خود به جا می گذارد. پس بدان هر
کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به
جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار
می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ،همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش ،اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، با نشد ، با نداره
شعر از : مریم حیدرزاده
The Darioush Story
'The
opening of the new winery and visitor center is, without a doubt, one
of the most exciting moments in my life. Ever since I was a young man,
when I began my passion for great wine, I dreamt of this day.'
Darioush Khaledi grew up in Shiraz , one of Iran
's prominent wine-growing regions. His father was a hobbyist winemaker
and as a young boy, Khaledi used to sneak sips from the barrel; as a
young adult he became a devoted collector of fine wines.
Trained as a civil engineer and with a career in construction, Darioush left Iran in the late 1970's and emigrated to Southern California
where he was faced with the challenge of rebuilding his life. Darioush
and his brother-in-law pooled their resources and purchased a failing
grocery store in the city of Los Angeles . Now thirty years later,
together they operate one of the most successful independently owned
grocery businesses in the United States , which alone employs over 1500
people.
As the success of his grocery business grew, his
passion for fine wine transformed from collector to producer. No longer
was Darioush interested solely in collecting the world's finest wines
he was driven to create hand-crafted wines with the highest quality
standards.
Darioush is the culmination of the worldwide search for the ultimate vineyardestate. The Darioush Estate's ninety-five acres are planted to Cabernet Sauvignon, Shiraz ,
Merlot, Malbec, Petit Verdot, Chardonnay and Viognier.
شاگردان جواب دادند تقريبا 50 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا" وزنش چقدراست .
اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
استاد گفت : حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسورانه گفت : دست تان بی حس می شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا" کارتان به بیمارستان خواهد کشید و از اين حرف همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا" مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد.
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، اعصابتان به درد خواهند آمد، اگر بیشتر از حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ،برآیید ...

خواستم بگویم آب، بیت اول محرم است؛
ولی...
ناگهان الف، قامتش شکست و گفت:
باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟
پاسخش نوشت، مرد خندههای بزمِ عاشقان بُرَیر و گفت:
شور نیست؛
شهدی از شهادت است؛
از جناح دشمنان جنایت است؛
از برای دوستان شفاعت است؛
البته برای بنده هم، حور العین جنت است!!!
و بعد از این مزاح مشتیانهی بشر،
الفبای زندگی،
در حضور اسم و فعل و حرف و قید، خنده زد، پس از تمام سالها خستگی...
مثل پهلوانِ کوچهی بلا،
کربلا!
و کلاس درسمان، واژهای شنید، آشنا.
هان چه شد؟
دل شما شکست...!؟
من هنوز، روضهای نخواندهام که هایهای گریه میکنید و میروید!!
کجا؟
گفت: رخصتی بده بروم.
فرصتی به وسعت تمامی اسارتم.
آقا ! اجازه هست حُر شوم؟
اجازه هست؟
و کاش این اجازه را حُر نه، حَرمله میگرفت...
ناگهان کلاس اخم شد.
آهان.
خیر و شر را به نوبت جلو نرفتهام؟
ببخشید، هنوز کلاس اولم.
ولی، باور کنید حرف حرمله سین سه شعبه است.
درست مثل سین سینهی پدر، سر عمو، سیبک گلوی پسر.
و این بار کلاسِ درس، سیاه شد از این همه عزا.
و هم کلاسیام جویبار اشکِ کربلا.
گفتم:
نه، ببین!
گریه را شروع نکن، هنوز به کاف و گاف ماجرا مانده است.
ما هنوز حرف صبر را نخواندهایم.
عین عباس هم به جای خود.
قاف قصه را چگونه ول کنیم؟
پس، با اجازهی معلمم! دوباره دوره میکنم:
الف، آب.
ب ، بریر.
ت، تفنگ.
نه به سال شصت و یک ، بل به وقت جنگ!
همین صبح روز قبل...
کجا؟
غزه، جبل العامل، نینوا.
هویزه، شلمچه، دشت لالهها.
خوب بس است، حاشیه نمیروم!!!
و ادامه میدهم...
جیم، جَون رو سفید.
ح، حبیب.
خ، خیام سوخته.
دال، دست تشنهی فرات.
ذال، ظلم ظالمان!!!
معلم گفت:
نه، نخوان...!
اشتباه داشتی.
یک غلط گرفته شد.
19...
دقتت کم است، حواست کجاست؟
بخوان.
ر، روز اشک و گریه و جنون.
ز، زهیر، غرق خاک و خون.
سین، سلام تا قیامت قیام.
شین، شمر بر سر عمارت خیام.
صاد ، صبر بانوی حرم، زینب، آن دلاور خاندان کَرَم.
ضاد، ظلم در غروب روزِ غم.
و باز تذکر معلمم:
صبر کن، نخوان، نخوان.
تو باز هم غلط خواندهای!
ببینم؛
مگر به غیر ظاء ظلم را ندیدهای، که هرچه ذال و ضاد و ظاء هست را یکی میکنی؟
و گفتم:
آقا اجازه!
چرا دیدهام.
ولی؛
طا، طلسمِ.
ظا، ظلمِ.
عین، عصرِ کربلا؛
و غین، غارتِ خیام؛
و فا، فتنه زمان.
امانِ قاف این قبیله را بریده است...
اِ.
آقا اجازه هست!
چرا شما، گریه میکنید؟
و بغض معلم، امان نداد بگوید برای بچهها.
کاف کربِ والبلا، حکایتیست که لام تا کام آن برای هر کسی شنیدنیست...
ولی اندکی بعد؛
بلند و بیدریغ گفت:
تو بشین، درس را ادامه میدهیم.
بچهها، به یاد میآورید، داستان درس میم منتظر تا کجا ادامه داشت؟
مبحث من الغریب تا، الی الحبیب روزگار؟
یکی گفت:
تا سر نزاع نونِِ جان و نان و مال و دشمن و وطن!
دیگری ادامه داد:
واوِ وای؛ وای مردم به خواب رفته را، حسرت گذشته را و آه پای تخته را هم اشاره کردهاید.
سومی دست بالا گرفت و گفت:
و آخر کلاس که شد، فرد منتظر از خودش سوال کرد:
چرا وَ چرا ظلمی و مُحَرمی و غفلتی؟
و چرا خالی است، حرف حجتی؟
و در غربت است، هـ مثل هادی هدایتِ امتی؟
معلم تشکر نمود و گفت:
بعد از این، منتظر ادامه داد راه را با ندای:
یاءِ ، یا حسین، یا فارس الحجاز!
مکث کرد و ادامه داد:
...خوب بچهها؛
تمام شد درس شما.
به آخر، زمان الفبا، رسیدهایم.
اما...
گچ پژِ اصیل آب و خاکمان رنگ کربلا نگشته است!!!
راه حل چیست؟
و سکوت پر تلاطم کلاس، در پی جواب، اشاره کرد به من، که میخواستم بگویم:
آب، بیت اول محرم است.
و گفت: غذای روضه با تو است که شور را شروع نمودهای.
حال؛ شیرین، تمام کن!
و گفتم:
گ ،گِلِ محبت وجودتان.
چ ،چای و قند روضه تان.
پ، پلو وَ قیمهی ظهرتان.
ژ، ژرفنای نگاهتان.
و تمام کرد این ضیافت قشنگِ آب و شعر و روضه را !
نگارش : خانم فاطمه حجازی

I asked god to take away my habit
God said : no it is not for me to take away, but for you to give it up
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی
I asked god to make my handicapped child whole
God said : no, body is only temporary
از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
خدا فرمود : لازم نیست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است
I asked god to give me happiness
God said : I give you blessings happiness is up to you
گفتم مرا خوشبخت کن
خدا فرمود : نعمت از من، خوشبخت شدن از تو
I asked god to make my spirit grow
God said : no, You must grow on your own but
i will prune you to make you fruitful
از او خواستم روحم را رشد دهد
خدا فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی،
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی
I asked god for all things that i might enjoy life
God said : I will give you life, so that you may enjoy all things
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
خدا فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام
I asked god to help me love others as much as he loves me
God said : Ahah, finally you have the ide
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم
خدا فرمود : آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد
همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
همگی پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
دانشجویان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است.
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد: ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.
در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند، همسرتان را برای شام به رستوران ببـرید، با فرزندانتـان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید. برای نظافت خانه یا تعمیـر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.
اشک مایعی است که با فرایند ایجاد اشک
در چشمها تولید می گردد. وظایف اشک
شامل تمیز کردن و شستشوی سطح چشم، ضد
عفونی کردن چشمها، لغزنده کردن چشمها
برای حرکت آسان کره چشم و پلک ها،
جلوگیری ازخشک شدن چشم ها و پلک ها،
ایجاد ارتباط میان انسان ها، دفع مواد
تجمع یافته حاصل از فرآیند پاسخ به
استرس می باشد. فقدان اشک باعث ایجاد
سوزش، خارش و قرمزی در چشمها، احساس
وجود شن در چشم ها، حساسیت به نور، از
دست رفتن شفافیت قرنیه، ایجاد زخم در
قرنیه، عفونت های مکرر و شدید چشم ها،
خشکی چشم ها و در نهایت منجر به
نابینایی می گردد.
● غدد اشکی
غدد اشکی در گوشه خارجی چشمها و پشت
پلک های فوقانی قرار گرفته اند. غدد
اشکی هر کدام به اندازه یک بادام بوده
و ۲ سانتی متر طول دارند. مایع اشکی
از طریق ۶-۱۲ مجاری کوچک ترشحی به
فضای میان چشم و پلک فوقانی وارد
میگردد. با هر بار باز و بسته کردن
چشم ها اشک ازمجاری ترشحی غدد اشکی
مکیده شده و به سمت مجرای اشکی بینی
که به صورت دو سوراخ بسیار ریز در
گوشه داخلی چشمها قرار گرفته هدایت
میگردد. در انتها اشک به کیسه اشک و
سپس به حفره بینی می ریزد. به همین
علت است که هنگام گریه کردن ممکن است
دچار آبریزش بینی گردید.
● نکات جالب درباره اشک و گریه
1- به غیر از انسانها برخی معتقدند
فیل ها و گوریل ها نیز میتوانند گریه
کنند اما نه به پیچیدگی گریه انسانها.
حیوانات دیگر اغلب هنگام درد کشیدن،
وارد شدن اجسام خارجی در چشمها و یا
خشک شدن چشمها دچار اشک ریزش میشوند.
حیوانات (به ویژه نوزادان آنها) بصورت
آوایی و مانند نوزادان تازه متولد شده
گریه میکنند بدون تولید اشک.
2- غدد اشکی روزانه در حدود ۲ قاشق پر
چایخوری اشک تولید میکنند.
3- هر پلک زدن (باز و بسته کردن چشم)
در حدود ۱۰۰-۱۵۰ میلی ثانیه بطول می
انجامد. انسانها بطور متوسط هر ۲ تا
۱۰ ثانیه یکبار و ۱۰ بار در دقیقه پلک
میزنند.
4- شور بودن اشک عمدتا به علت وجود
کلراید سدیم و پتاسیم در اشک میباشد.
میزان نمک موجود در اشک با میزان نمک
پلاسمای خون برابر است.
5- از آنجایی که جنین نیز در درون رحم
قادر به گریه کردن است بنابر این گریه
کردن نمیتواند یک رفتار آموختنی باشد.
اما فرهنگ، سن، جنسیت، فرآیند اجتماعی
شدن، شخصیت، روابط و بافت اجتماعی
همگی میتوانند در شکل بیان گریه تعیین
کننده باشند.
6- PH اشک اندکی قلیایی و خود اشک ترش
و شور مزه میباشد
7- سرفه شدید، استفراغ، احتقان بینی،
آلرژی بینی، التهاب یا عفونت بینی و
یا چشم و اختلالات عصبی نیز میتواند
باعث اشک ریزش گردند.
8- گریه کردن در برخی فرهنگها عملی
کودکانه و غیر موقر محسوب شده و
گریستن در انظار عمومی تقبیح میگردد.
9- علت اشک ریزش هنگام خمیازه کشیدن و
یا خندیدن وارد شدن فشار به غدد و
کیسه اشکی میباشد. علت دیگر آن
میتواند این مسئله باشد که غدد اشکی
تحت کنترل سیستم عصبی خود مختار
میباشند. این سیستم عصبی تمام
کارکردهای غیرارادی را کنترل می کند.
هنگامی که این اعصاب تحریک میشوند (هنگام
خمیازه) غدد اشکی نیز اندکی تحریک
میگردند.
10- بسیاری از افراد به علت مبتلا
بودن به خشکی چشم قادر به گریه کردن
نمیباشند. اما در اختلال دیگری که در
پی آسیب به مغز ایجاد میگردد فرد
مبتلا ممکن است بطور مداوم برای
ساعتها بدون علت گریه کند.
11- علت سوزش و اشک ریزش چشمها هنگام
خرد کردن پیاز به علت وجود آنزیمها و
آمینو اسید سولفوکساید موجود در
سلولهای پیاز میباشد. آمینو اسید
سولفوکساید توسط آنزیمهای پیاز به
سولفینیک اسید تبدیل میشود، که بسیار
ناپایدار بوده و فورا به گازی فرار
تبدیل میگردد. هنگامی که این گاز با
آب درون چشم (اشک) ترکیب میگردد تولید
اسید سولفوریک ملایمی را میکند که
باعث سوزش و اشک ریزش میشود. با
افزایش تولید اشک بدن سعی می کند تا
اسید سولفوریک را رقیق و از چشمها
بشوید.
● برای جلوگیری از سوزش و اشک ریزش
چشمها هنگام خرد کردن پیاز به توصیه
های زیر عمل کنید :
ـ دستان خود و پیاز را قبل از خرد
کردن با آب خیس کنید تا گاز متصاعد
شده با، آب روی دستها و پیاز واکنش
نشان دهد نه با اشک چشمها.
ـ تنها با دهان خود تنفس کنید. عمل دم
گازها را به درون ریه کشانده و عمل
بازدم نیز باعث پراکنده شدن گاز می
شود.
ـ از چاقوی تیز برای بریدن و خرد کردن
پیاز استفاده کنید تا سلولهای کمتری
در پیاز دچار پارگی شوند.
ـ قبل از خرد کردن پیاز آن را نیم
ساعت درون یخچال قرار دهید. چرا که
کاهش دما فعالیت آنزیمهای پیاز و
انتشار گاز را کاهش میدهد.
● فواید گریه کردن :
1- هنگامی که ما دچار استرس هیجانی می
شویم، مغز و بدن ما شروع به تولید
ترکیبات شیمیایی و هورمونهای خاصی
میکند. گریه کردن کمک میکند تا این
ترکیبات شیمیایی زائد که نیازی به
آنها نیست از بدن حذف گردند.
2- اشکهای احساسی در واقع مواد سمی ای
که در پی استرس هیجانی در خون تجمع می
یابند را از بدن دفع میکند.
3- اشکهای احساسی سطح منگنز بدن را
کاهش میدهند. این مواد معدنی بروی خلق
و خو تاثیر مستقیم میگذارد. غلظت
منگنز اشک احساسی ۳۰ برابر بیشتر از
منگنز موجود در سرم خون است.
4- اشک احساسی نسبت به اشک پایه و
رفلکس حاوی ۲۴ درصد پروتئین آلبومین
بیشتری میباشد.
5- گریه مانند ادرار و تعریق باعث حذف
مواد سمی و محصولات زائد بدن میشود.
6- گریه یک مکانیسم رایگان، طبیعی و
قدرتمند برای کنار آمدن با درد، استرس
و اندوه میباشد.
7- هورمونهایی که پس از استرس در بدن
انباشته میشوند به حد سطح سمی رسیده و
باعث تضعیف سیستم ایمنی بدن و دیگر
فرآیندهای بیولوژیکی میشوند. اشک های
احساسی به عنوان دریچه اطمینان برای
قلب عمل میکنند.
8- ترکیباتی که حین استرس در بدن تجمع
می یابد با اشک خارج میگردند. همین
امر باعث کاهش استرس میگردد. این مواد
شامل آندورفین (lucine-enkephaline)،
که در کنترل درد موثر است، پرولاکتین
که در تنظیم تولید شیر نقش دارد، و
آدرنوکورتیکوتروپین (ACTH) که یک
نشانگر مهم استرس است، میباشند. سرکوب
گریه و اشک باعث افزایش استرس میگردد.
9- نه تنها گریه باعث ارتقای سطح
سلامتی فرد میشود بلکه در افزایش حس
تعلق در گروه نیز تاثیر گذاربوده و
موجب افزایش حضور و دخالت دیگران در
تامین رفاه فرد میشود. اشک ها یک روش
موثر در ایجاد ارتباط بوده و در
برانگیختن حس همدردی و دلسوزی سریعتر
ازهر ابزار دیگری عمل میکنند. گریه
بطور موثری بازگو کننده آنست که شما
در مورد یک دلمشغولی خاص صادق و بی
ریا بوده و در کنار آمدن با آن مشکل
مضطرب میباشید.
10- گریه عملی طبیعی، سالم و شفا بخش
است.
11- گریه در کاهش و جلوگیری از
بیماریهای مرتبط با استرس موثر میباشد.
12- خنده و گریه دو ابزار کارآمد
درکاهش استرس و رهایی از احساسات منفی
میباشند.
13- هنگامی که گریه سرکوب میشود،
هیجانات رها نمی شوند و خصایص شخصیتی
مخرب همچون پرخاشگری بروز میکنند.
14- به باور دانشمندان سرکوب و امتناع
از گریه کار معقولی نیست. اما برخی
افراد که پس از مورد انتقاد قرار
گرفتن، مشاجره با دوستان، مواجهه با
ناکامیهای کوچک فورا شروع به گریستن
میکنند، باید به روانشناس مراجعه کنند.
چرا که معمولا علت اصلی این نوع گریه
ها اعتماد بنفس پایین و یا مشکلات
روانی مزمن در فرد بوده و بایستی فرد
تحت درمان قرار گیرد.
15- انسان ها پس از گریه کردن از لحاظ
جسمی و روانی احساس بهتری میکنند و در
واقع سبک و خالی میشوند. (به علت دفع
مواد انباشته شده که توضیح داده شد)
16- گریه یک ابزار برقراری ارتباط است
یک زبان جهانی برای درخواست کمک و
حمایت اجتماعی.
17- گریه کمک میکند به آزاد سازی
آندورفین ها به جریان خون. آندورفین
ها ترکیبات شیمیایی ای هستند که باعث
بهبود خلق و خو و تسکین درد میشوند.
● تفاوت گریه در مردان و زنان :
ـ زنان ۴ تا ۵ برابر بیشتر از مردان
گریه میکنند. ۵.۴ بار در ماه.
- دختران و پسران تا قبل از بلوغ به
یک میزان گریه میکنند، چرا که ترشح
هورمون پرولاکتین که باعث تحریک تولید
اشک میشود به یک میزان در هر دو جنس
تولید می شود.
ـ پس از بلوغ میزان ترشح پرولاکتین که
در تولید و تناوب گریه موثر است در
زنان ۶۰ درصد بیشتر از مردان می شود.
- غدد اشکی مردان از لحاظ ساختاری
متفاوت و کوچکتر از غدد اشکی زنان می
باشد. شاید یکی از دلایل بیشتر گریه
کردن زنان نیزهمین مسئله باشد. مردان
و زنان نمیتوانند یکدیگر را بخاطر
چگونه گریه کردنشان مورد سرزنش قرار
دهند.
- یکی دیگر از علل بیشتر گریه کردن
زنان باورهای فرهنگی میباشند، که
اجتماع گریه کردن زنان را بیشتر مورد
پذیرش قرار می دهد. مردان آرام، بدون
صدا و با اندکی اشک گریه میکنند.
بطوری که معمولا کاسه چشمان آنها از
اشک پر می شود، اما بندرت اشک به گونه
ها سرازیر میگردد.
- اما زنان معمولا پر سرو صدا و با
اشک های فراوان گریه می کنند.
- مردان اغلب در نتیجه احساسات مثبت و
زنان پس از درگیری و مشاجره با دیگران
و یا در نتیجه احساس بی کفایتی گریه
می کنند.
همچنان علت و فرآیند اشک های احساسی
مبهم و رازآلود باقی مانده است.
کماکان پرسشهای بدون پاسخ مانده ی
بسیاری وجود دارند نظیر: چنانچه گریه
کردن به منظور کاهش استرس طراحی
گردیده پس فلسفه اشک شوق و شادی چیست؟
و یا اگر گریه یک وسیله ارتباطی با
دیگر همنوعان است پس چرا انسانها در
خلوت و تنهایی خود نیز گریه می کنند؟
● عوامل مختلف گریه كردن از نظر اسلام
:
1- گاهی گریه نشانگر عجز و زبونی است
مثل گریه ی شخص ناتوان، در برابر ظالم
كه در این نوع از گریه، گریه کننده با
گریه اش تقاضای دلسوزی از طرف ظالم را
دارد.
این چنین گریهای مورد تأیید اسلام
نیست، و ما معتقدیم که: اشک کباب موجب
طغیان آتش است.
2- و گاهی هم گریه بخاطر ترس از آینده
تاریک و ابهام در آن است، چه اینکه
گفتهاند :
گریه شمع از برای ماتم پروانه نیست
صبح نزدیک است و در فکر شب تار خود
است
این هم از نظر اسلام وجهی ندارد.
و اما گریه بر امام حسین(ع) نه این
است و نه آن؛ بلکه گریهای است که
نمایانگر پیوند عاطفی با اهداف ابا
عبدالله(ع) میباشد.
توضیح اینکه: انسانی که قلبش از سنگ
نیست و عاطفه دارد؛ نمیتواند قطرات
اشک را بر گونه بچه یتیمی ببیند که در
هوای سرد برفی زمستان بخاطر نداشتن
سرپناهی، گریه میکند. اگر در این
مورد دلمان بسوزد؛ حکایت از انسانیت
ما دارد، حکایت از این دارد که از
انسانیت بیگانه نیستیم و پیوندی با
انسانیت داریم.
حال اگر کسی بر مظلومیت و ظلمی که بر
ابا عبدالله رفته، گریه کند این حکایت
می کند از اینکه من خود را از حسین
(ع) و هدفش جدا نمیدانم و ظلم بر او
و خاندانش را ظلم بر خود تلقی میکنم
و محزون میشوم. انسانی که هیچگونه
ارتباطی بین خود و شخص دیگر قائل نیست
برای او دلسوزی هم ندارد.
بهر حال این گریه نوعی اعلام وفاداری
به امام و اهدافش میباشد، آنهم پیوند
عاطفی که یاد امام حسین(ع) را همیشه
زنده نگه میدارد و خود میتواند
انسان را متحرک کند و به هدف امام
حسین(ع) نزدیک کند. گریه برای اهل بیت
جدای از اینکه برکات معنوی و اثرات
روحانی خاصی که دارید شامل دیگر اثرات
هم هست.
1 - در قدم اول گریه برای اهل بیت به
خودی خود نوعی ابراز محبت و مودت هست.
ما با سوگواری و اشکمان برای اهل بیت
علیهم السلام عشق و محبت قلبیمان را
به منصه ظهور می رسانیم.
همانطور که تمام مسلمانان عالم می
دانند مودت به اهل بیت علیهم السلام
از دستورات الهی است كه در قرآن آمده
:
قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ
أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی
الْقُرْبَى
بگو: من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم
درخواست نمىکنم جز دوست داشتن
نزدیکانم [= اهل بیتم]؛ در این آیه
شریفه لفظ مودت آمده، حال برای روشن
شدن معنای دقیق آیه و وجه استفاده آن
باید تفاوت محبت با مودت مشخص شود.
مودت هم معنی محبت است ما با اندکی
تفاوت.
تفاوت مودت با محبت در اینست که محبت
شامل عشق و ارادت قلبی می شود اما
مودت، محبت و عشق قلبی باضافه ابراز و
نشان دادن این محبت.
لذا باید برای اهل بیت علاوه داشتن
محبت مکنون و مضمر آنرا به ظهور نشاند
و به دیگران این عشق زیبا و آسمانی را
نشان داد.
پس گریه و اشک ما که برخواسته از
ارادت و عشق ازلی و ابدی ما دلسوختگان
است خود ابراز محبت و مودتی است که
خداوند ما را ارشاد به این کار نموده
است.
2- گریه برای اهل بیت یک نوع پل
ارتباط عاطفی بین ما و آنهاست. وقتی
ما برای ایشان اشک میریزیم یک ارتباط
عاطفی و انس قلبی با اهل بیت (ع)
بصورت قهری و جبری پیدا میکنیم. از
آنطرف هر چه انسان در محبت اهل بیت
(ع) پیش رود در ایمان به خدا پیش رفته
است. چرا که دین چیزی غیر از محبت
نیست و محبت اهل بیت محبت الله است.
امام باقر علیه السلام به یکی از
اصحاب خود فرمودند :
آیا دین چیزی غیر از محبت است؟ آیا
نمی بینی سخن خداوند : بگو: اگر خدا
را دوست
می دارید، از من پیروى کنید!
تا خدا (نیز) شما را دوست بدارد؛ و
گناهانتان را ببخشد؛ و خدا آمرزنده
مهربان است.
به هر حال گریه بر امام حسین گریه بر
شخص امام نیست بلکه گریه بر ظلمی است
که بر مذهب و اسلام رفته است یا به
عبارت دیگر گریه بر مظلومیت شجره ظیبه
ای است كه از آب زلال حیات بخش محروم
شده و از تشنگی له له می زند و تنها
راه ارتزاق آن قطرات اشك عاشقان است.
به قولی می گویند در آزمایشات دانشمند
ژاپنی قطره اشكی كه برای امام حسین
ریخته می شود ساختمان ملكولی آن شبیه
قطره خون است.
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد.. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد.. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم، چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویاپی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای گریز از گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزکیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ: ذکر گوپی برای اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها
س: سخاوت برای گشایش کارها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
ط: طاقت برای تحمل شکست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداکاری برای قلب های دردمند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امیدها
م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک
ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یکرنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!
قطره عبور كرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد
قطره روان شد و راه افتاد
قطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید
طعم دریا شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را !
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور كرد!
و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :
حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!

تقدیم به
عاشقــان سرور و سالار شهیدان حضرت
ابا عبدالله الحسین (ع)
. |
























