تاریخچه پیدایش
ولنتاین
در سده سوم میلادی که مطابق با اوایل
شاهنشاهی ساسانی در ایران است، در روم
باستان فرمانروایی بوده است بنام
کلاودیوس دوم (Claudius II). کلودیوس
عقیده داشت مردان مجرد نسبت به آنانی
که همسر و فرزند دارند سربازان
جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو
ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم
ممنوع میکند. کلاودیوس به قدری بیرحم
و فرمانش به اندازهای قاطع بود که
هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را
نداشت. (شایان ذکر است که در آن هنگام
هنوز امپراتوری روم، به آیین مسیحیت
نگرویده بود و این امر تقریباً ۴۰ سال
پس از دوران کلاودیوس دوم یعنی در
دوران کنستانتین اول، موسوم به
کنستانتین کبیر صورت گرفت). اما کشیشی
به نام ولنتاین (والنتیوس)، مخفیانه
عقد سربازان رومی را با دختران
محبوبشان جاری میکرد. هنگامی که
کلاودیوس این امر را دریافت، ولنتاین
را دستگیر و زندانی کرد. کلاودیوس به
منظور منصرف ساختن ولنتاین از باور
خویش، به زندان و به استقبال وی شتافت
و او را مورد محبت فراوان قرار داد.
این در حالی بود که ولنتاین نیز به
گونهای متقابل کوشید تا کلاودیوس را
به آیین مسیحیت فراخواند؛ امری که
موجبات خشم امپراتور روم را فراهم
ساخت و حکم به اعدام وی داد. هنگامی
که ولنتاین در زندان به سر میبرد،
یکی از زندانبانان دختری نابینا داشت
که به زندان میآمد به تفصیل با
ولنتاین سخن میگفت و درست پیش از آن
که ولنتاین به اعدام محکوم گردد، برای
آن دختر نابینا کارتی فرستاد که بر
روی آن نگاشته بود: "از طرف ولنتین ِ
تو" یا (From Your Valentine) امضاء
کردهاست، اصطلاحی که تا به امروز
مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر
روی کارتهای ولنتاین مشاهده میشود.
توضیح اینكه مراسم روز ولنتاین در
کشورهای جهان، به ویژه کشورهای
اروپایی و امریکای شمالی، بعنوان روز
عشق و دوستی همه ساله در ۱۴ فوریه
برگزار میگردد.
تاریخچه
سپندار مذگان
روز سپندارمذگان یکی از جشنهای
ایرانی است که زرتشتیان آنرا در بیست
و نهم بهمن ماه برگزار می کنند.
ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده
است که ایرانیان باستان این روز را
روز بزرگداشت زن و زمین میدانسته اند.
فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان "روز
عشق" به این صورت بوده است كه در
ایران باستان هر ماه را سی روز حساب
می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم
داشتند، هر یك از روزهای ماه نیز یك
نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز
اورمزد"، روز دوم، روز بهمن معنی "سلامت،
اندیشه" كه نخستین صفت خداوند است،
روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی
و پاكی" كه باز از صفات خداوند است،
روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و
فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است
و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است.
سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی
گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد
عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت
به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به
یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در
دامان پر مهر خود امان می دهد. به
همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار
مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند.
در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی
میشده است كه در همان روز كه نامش با
نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می
دادند متناسب با نام آن روز و ماه.
مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام
داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب
می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه
سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه
در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار
مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می
گرفتند.
آیینهای
سپندار مذگان
در این روز مردان به همسران خود هدیه
میدادند. مردان زنان خانواده را بر
تخت شاهی مینشاندند و از آنها اطاعت
میکردند و به آنان هدیه میدادند.
این یک یادآوری برای مردان بود تا
مادران و همسران خود را گرامی بدارند
و چون یاد این جشن تا مدتها ادامه
داشت و بسیار باشکوه برگزار میشد
همواره این آزرم و احترام به زن برای
مردان گوشزد میگردید.
گامهایی این چنین، ما را در پاسداشت
هویت ایران ۸۰۰۰ هزار ساله استوارتر
خواهد نمود كه آئین هایی كه با رسوم
ما ایرانیان تطابق دارد را در اولویت
قرار دهیم تا اینكه ولنتاین، كه ریشه
در فرهنگ غربی دارد. بیایید نخستین
گام را برداریم و با خود آشتی كنیم تا
شاید بتوانیم فرهنگ و زبان امروزمان
را آنطور كه شایسته است و درخور
ایرانی بودنمان است بكار بندیم، آنگاه
دوباره حرفی برای گفتن خواهیم داشت،
چون بیگمان و همواره سزاوار جایگاهی
والا هستیم!
۲۹ بهمن ماه جشن سپندار مذگان
روز
عشق
و
دوستی
بر همگان،
خجسته و مباركباد

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت
کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه
انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین
را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو
پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت
کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا
سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به
سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت:
"عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام
روز را به بد و بیراه و جار و جنجال
از دست دادی."
تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و
حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه
لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه
کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که
لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی
که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش
را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی
آید.
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در
دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی
کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد
که در گوی دستانش می درخشید. اما می
ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود،
می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی
فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز
چه فایده ایی دارد؟
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.
آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به
سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و
زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که
دید می تواند تا ته دنیا برود. می
تواند بال بزند. او در آن یک روز،
آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک
نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در
همان یک روز دست بر پوست درخت کشید،
روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا
کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آن ها که او را نمی شناختند سلام
کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و
بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته
دل دعا کرد.
او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه
در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد.
لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق
شد و عبور کرد و تمام شد او در همان
یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم
خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی
که هزار سال زیسته بود!"
نویسنده : عرفان نظرآهاری
وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید : آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت
او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید
نكته اخلاقی: وقتی شانس در خونه شما را میزند .... از آن استفاده كنيد
شاد و موفق باشید
وقت دارید بخوانید..... داستان خیلی قشنگ......
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما
در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان
تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ
بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او
نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را
تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد
خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را
خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا جمعیتی مطابق با یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.
اگر تاکنون از آسیبهاى جنگ،
تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه،
یا گرسنگى در امان بودهاید،
وضعیت شما از وضعیت ٥٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است.
اگر میتوانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.
اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،
اگر کفش و لباس دارید،
اگر تختخواب و سرپناهى دارید،
در این صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.
اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیبتان پول دارید،
شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید.
اگر شما این نوشته را میخوانید، از سه خوشبختى بهرهمند هستید:
1- یک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید.
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.
به قولی :
طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید،
طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشدهاید،
طورى برقصید که انگار هیچکس شما را نمیبیند،
طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمیشنود،
و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت جاودانه است.
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میكرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست میانداختند. دو سكه به او نشان میدادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب میكرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سكه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب میكرد. تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه ملا نصرالدین را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمیاندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهایم. شما نمیدانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آوردهام.
شرح حكایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدین با بهرهگیری از استراتژی تركیبی بازاریابی، قیمت كمتر و ترویج، كسب و كار «گدایی» خود را رونق میبخشد. او از یك طرف هزینه كمتری به مردم تحمیل میكند و از طرف دیگر مردم را تشویق میكند كه به او پول بدهند .
«اگر كاری كه می كنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشكالی ندارد كه تو را احمق بدانند.»
شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.
«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »
آبشار ویکتوریا به ارتفاع 128 متر در کشور زیمباوه واقع در افریقا واقع شده
که به استخر شنای شیطان معروف است !!!
از نكات جالب این آبشار اینست كه در طی ماه های سپتامبر و دسامبر،
مردم میتوانند در لبه استخر بایستند، شنا كنند، بدون اینکه سقوط كنند !








Very Common and Useful Persian Proverbs
With English Equivalent - Part Two

نو که اومد به بازار كهنه شده دل آزار
Out with the old, in with the new
هرکه ترسید مرد، هركه نترسید برد
Nothing venture, nothing have
ارزان خرى، انبان خرى
Dont buy everything that is cheap
آشپز كه دو تا شد آش یا شور میشه یا بی نمك
Too many cooks spoil the broth
انگار آسمون به زمین افتاده
It is not as if the sky is falling
اندكى جمال به از بسیارى مال
Beauty opens locked doors
آدم عجول كار را دوباره میكنه
Hasty work, Double work
آدم دانا به نشتر نزند مشت
A wise man avoids edged tools
آدم ترسو هزار بار مى میره
Cowards die Many times Before Their Death
كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من
You want a thing done,do it yourself
آب رفته به جوى باز نمى گردد
What is done can not be undone
آب از سرش گذشته
It is all up with him
آب ریخته جمع شدنى نیست
Dont cry over the spilled milk
آب در كوزه و ما تشنه لبان میگردیم
We seek water in the sea
در بیابان لنگه کفش کهنه نعمت است
Something is better than nothing
وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...
بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سكته می كرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بكنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نكنی ...
سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امكان داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه دوستی هم بشود. بطوریكه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید ...
Happiness Alphabet
Accept - پذیرا باشید
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید، حتی اگر برایتان مشکل باشد
که عقاید، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.
Break away - خودتان را جدا سازید
خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.
Create - خلق کنید
خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید
و با آنها امیدها، آرزوها، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.
Decide - تصمیم بگیرید
تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید. در آن صورت شادی راهش را
به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد.
Explore - کاوشگر باشید
جستجو و آزمایش کنید. دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید.
Forgive - ببخشید
ببخشید و فراموش کنید. کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.
Grow - رشد کنید
عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید
تا نتوانند مانع رشد و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند.
Hope - امیدوار باشید
به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است،
البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.
Ignore - نادیده بگیرید
امواج منفی را نادیده بگیرید. روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید. پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند.
Journey سفر کنید
به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن، امکانات جدید را آزمایش کنید. سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید.
Know - آگاه باشید
آگاه باشید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد. همانطور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید.
Love - دوست بدارید
اجازه دهید که عشق به جای نفرت، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است،
تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.
Manage - مدیر باشید
بر زمان مدیریت داشته باشید، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد.
استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید.
Notice - توجه کنید
هرگز افراد فقیر، ناامید، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید
و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید.
Open - باز کنید
چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید،
حتی در سخت ترین و بدترین شرایط، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد.
Play - بازی و تفریح کنید
فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید.
بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع، مفهومی ندارد.
Question - سوال کنید
چیزهایی را که نمی دانید بپرسید، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید.
Relax آرامش داشته باشید
اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود
و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.
Share - سهیم شوید
استعدادها، مهارتها، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید،
زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.
Try - تلاش کنید
حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید.
با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهر و خبره می شوید.
Use - استفاده کنید
از استعدادها و توانایی هایتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید. استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما
پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد.
Value - احترام بگذارید
برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند، ارزش قایل شوید
و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید.
Warm - صمیمی باشید
با اطرافیانتان صمیمی باشید و نگذارید فضای اخلاقیتان
به سمت و سویی جز صمیمیت منتهی شود.
X-Ray - اشعه ایکس
با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید،
در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید.
Yield - اجازه دهید
اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود.
اگر شما در راه درستی حرکت کنید در انتها سعادت واقعی را خواهید یافت .
Zoom - تمرکز کنید
زمانی که خاطرات تلخ، ذهنتان را پر کرده است سعی كنید با مثبت اندیشی به آینده فكر كنید
و بر خوشبختی كه در ادامه ی عمر در انتظارتان است تمركز كنید.
خدایا! عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار.
خدایا! به من قدرت تحمّل عقیده ی مخالف ارزانی کن.
خدایا! مرا همواره،آگاه و هوشیار دار،تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری-مثبت یا منفی- قضاوت نکنم.
خدایا! جهل آمیخته با خودخواهی و حسد،مرا،رایگان،ابزار قتاله ی دشمن،برای حمله به دوست،نسازد.
خدایا! شهرت منی را که می خواهم باشم،قربانی منی که می خواهند باشم ،نکند.
خدایا! خودخواهی را چندان در من بکش،یا چندان برکش،تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم..
خدایا! مرا به ابتذال آرامش و خوش بختی مکشان،اضطراب های بزرگ،غمهای ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن،لذّت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.
خدایا! مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید نجات بخش تا قالبهای ارثی را بشکنم،تا در برابر قالب ریزی غرب،بایستم وتا – هم چون این ها و آن ها- دیگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تکان دهم.
خدایا! بر اراده،دانش،عصیان،بی نیازی،حیرت،لطافت روح، شهامت و تنهایی ام بیفزای.
خدایا! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند،مرا،با نداشتن و نخواستن،رویین تن کن.
خدایا! به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری،بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.
خدایا! به من توفیق تلاش،در شکست؛صبر،در نومیدی؛رفتن،بی همراه؛جهاد،بی سلاح؛کار،بی پاداش؛فداکاری،درسکوت؛دین، بی دنیا؛مذهب،بی عوام؛عظمت،بی نام؛خدمت،بی نان؛ایمان،بی ریا؛خوبی،بی نمود؛گستاخی،بی خامی؛مناعت،بی غرور؛عشق،بی هوس؛تنهایی،در انبوه جمعیّت؛دوست داشتن،بی آنکه دوست بداند؛روزی کن.
خدایا! به من زیستنس عطا کن که در لحظه ی مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز،چگونه مردان را خود خواهم آموخت.
خدایا! رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد،قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم؛تا از آن ها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار میکنند،نه آنها که پول دین میگیرند و برای دنیا کار میکنند.
ای خداوند! به علمای ما مسوولیت،به عوام ما علم،و به مومنان ما روشنایی و به روشن فکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم و به فهمیدکان ما تعصب،و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف،و به پیران ما آگاهی،به جوانان ما اصالت،و به اساتید ما عقیده،و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده،و به مبلغان ما حقیقت و به دین داران ما دین،و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد،و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف،و به نومیدان ما امید،و به ضعیفان ما نیرو،و به محافظه کاران ما گستاخی،و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان،و به مردگان ما حیات،و به کوران ما نگاه،و به خاموشان ما فریاد،و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی،و به فرقه های ما وحدت،و به حسودان ما شفا،و به خودبینان ما انصاف،و به فحاشان ما ادب،و به مجاهدان ما همّت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزّت ببخش.
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با آبدارخانه تماس گرفت و فریاد زد : «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد : «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»
کارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت : «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت
از برنارد شاو پرسيدند: از كي احساس كردی
پير شدی؟
گفت: از وقتی كه به يك خانوم چشمك زدم بعد
اون خانوم از من پرسيد : آشغال رفته تو
چشمتون؟
|
عنوان ایمیل: |
|
شما خوشبخت هستید زیرا.... |
![]()

اگر کفش و لباس دارید،

اگر تختخواب و سرپناهى دارید،

در این صورت شما از ٧۵٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.

اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیبتان پول دارید،

شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید.

گفت:
«میدانند که
به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن
کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند
خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله
باز گردانیم!
17 ديماه چهل و يكمين سالگرد مرگ غلامرضا تختي است. از چند روز پيش تلويزيون مدام برگزاري مراسم يادبودش را به همت! اداره كل تربيتبدني شهرري زيرنويس ميكند.
هر
سال در همين روز در «ابنبابويه» مردم به ياد پهلوان
اخلاق و جوانمردي ورزش ايران جمع ميشوند. مراسم هر سال تقريبا
مثل سال گذشته است. فقط نام مديراني كه قرار است قول بازسازي آرامگاه را
بدهند و چند ماه بعد يادشان ميرود، تغيير ميكند. مديراني كه
همه هنرشان سردادن شعارهاي اخلاقي در چنين روزهايي است.
امسال
سومين سالي است كه ابنبابويه بدون خانواده تختي (پسرش بابك و
نوهاش غلامرضا) ميزبان ميهمانان جهان پهلوان است. سه سال پيش
بابك - كه هيچگاه دل خوشي از اين مراسم و از بالا و پايين
پريدنهاي تبليغاتي مديران ورزش ايران در مراسم سالگرد نداشت- براي
ادامه زندگي به آمريكا رفت.
طنز
تلخي است. فرزند جهانپهلوان تختي و نوهاش ـ كه اتفاقا
همنام پدربزرگ است ـ در كشوري زندگي ميكنند كه ما هر روز آرزوي
<مرگ> حكومتش را فرياد ميزنيم. غلامرضا تختي حالا
در آمريكا زندگي ميكند. در سايت اينترنتياش كريسمس و سال نو
ميلادي را با عكسهايي از كاجهاي تزئينشده جشن
ميگيرد. از «هالوين» مينويسد و عكس كدو تنبل به
ما نشان ميدهد.
غلامرضا تختي در آمريكا آرامآرام
بزرگ ميشود و به فرهنگ آمريكا آرامآرام خو ميكند. او كه
بايد بيش از هركسي شبيه پدربزرگش باشد و احتمالا هم هست، هزاران
كيلومتر از ايران دور شده. حقيقت تلخي است برادر!
او كه حالا 14 ساله است و به سختي تلاش ميكند در غربت همچنان غلامرضا تختي بماند، سال پيش در چنين روزهايي از ياد پدربزگ نوشته بود. اين يادداشت كوتاه، سرشار از غم و شوق و لبخند و اشك است:
"ديروز
سالگرد پدربزرگم بود و ما نبوديم. آن سالهايي كه بوديم مامانم و
بابام شير و موز ميآوردن مدرسه. بعد از مدرسه هم، من و مامانم
ميرفتيم خانه مادربزرگم و صبر ميكرديم تا شب كه بابام بياد از
ابنبابويه و حسينيه ارشاد... تلويزيون روشن بود اما پدرم را نشان
نميدادند. اين بود كه همه خيال ميكردند بابام نرفته.
ما
مجبور بوديم به تلفنها جواب بدهيم و بگوييم كه بابام آنجا بود. بعد
همه فهميدند كه چرا بابام را نشان نميدهند، با اينكه او از همه
بلندتر و پرزورتر و قشنگتر است و تازه فرزند جهانپهلوان هم
هست...
من
اينجا كه آمدم به مادرم گفتم هيچكس مرا نميشناسد و من چطور
بروم مدرسه؟ تو ايران همه ميدانستند من كي هستم اما اينجا چه كسي
ميفهمد؟ مادرم گفت چه بهتر، خودت بايد كاري كني كه همه تو را
بشناسند.
اين بود كه درس خواندم خيلي. تو زبان انگليسي اول شدم،
بين دانشآموزان آمريكايي توي سه كلاس رياضي اول شدم و توي
چهار كلاس علوم اول شدم و خيلي جايزه گرفتم؛ تازه بهخاطر
اينكه به يك بچه چيني كمك كردم كارت مخصوص به من دادند و تازه آنوقت
بود كه فهميدم من هم كمي خوب هستم.
بعد
يكي از معلمها به من گفت درباره شب يلدا كار كنم، تحقيق كنم. كردم.
ديدم چقدر قشنگ است شب يلدا. همانوقت دلم ميخواست بيايم ايران
اما مادرم همينجا شب يلدا گرفت و خلاصه بعد از اين تحقيق
معلمم جلوي همه به من گفت تو با آن قهرمان ايراني كه توي اينترنت اسمش پر
است چه نسبتي داري...؟
گفتم نوه او هستم. همه برگشتن به من نگاه
كردند و از آن روز كارم سه برابر شده. يكي براي خودم درس ميخوانم
يكي هم براي اينكه نگويند نوه جهانپهلوان چيزي سرش نميشود."
از همان روزی كه دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی كه فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است
من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میكنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است...
::: زنده یاد فریدون مشیری :::
هیج وقت دکتر ها نفهمیدند که چرا جسیکا در لحظه تولد دست نداشت. خودش هم نمیداند
اما زندگی کردنش، آنهم بدون دست برای ما آدم ها حاوی پیامی است که میشنویم ...

او از همان لحظه اول بدون دست پا به دنیای ما گذاشت

بدون دست هم میتوان رشد کرد و بزرگ شد

میتوان سخت ترین کارها را انجام داد حتی آنهایی که به نظر غیر ممکن می آیند

نداشتن دو دست مانعی برای ورزش مورد علاقه ایجاد نمی كند

بدون دست هم میتوان زیبایی را تجربه كرد. و به زیبایی جنگیدن با زندگی و نقص های آشكار آن

برای پرواز کردن دست ها کار ساز نیست. برای پرواز بال میخواهی و جسیکا بالهایش در اراده اش است

زندگی و روزمرگی همچنان ادامه دارد پس چرا مبارزه نکنی؟

كارها و علاقه مندیهای دیگر را نیز نمی توان به فراموشی سپرد

بدون دست هم میتوان پرواز کرد اما من که دست دارم چی؟ آیا من هم اراده آهنین و روح پرواز را دارم؟

او هم میتواند در برابر ناملایمات دنیا از خودش دفاع کند

برای آنان که در امتحان شهری بارها رد شدند تا گواهینامه گرفتند جسیکا حرف دارد که در این عکس میتوان شنید

شاید بتوان اینگونه هم نامه های عاشقانه نوشت

شاید بتوان با دست هایی که اصلا وجود ندارد دیگران را در آغوش گرفت و برایشان از راز های سر به مهر
تقدیر های تغییر ناپذیر سخن گفت. آری میتوان بدون دست هم دیگران را در آغوش گرفت.


وقت آن است که باور کنیم یک معلول هم
میتواند در مسابقه دو صد متر المپیک
مــدال طلا را به گردن بیاویزد وقت آن
است که چشم ها را باز کنیم و با جرات
به مبارزه با دنیا برخیزیم. عکسهای
جسیکا با ما سخن میگوید که به پاس
تمام لحظات عمر می توان به زندگی
لبخند زد و
با ایجاد حس
اعتماد بنفس به راز خواستن و توانستن،
پی برد!
آیا ما هم میخواهیم؟ و میتوانیم؟
یکی از ثروتمندان عرب سفارش ساخت این خودروی منحصر بفرد را به آلمانی ها داده و گویا هشت ونیم میلیون دلار ناقابل هم پرداخت کرده تا بتواند صاحب تنها بنز طلای دنیا شود . بالاخره از بی ماشینی و پیاده ماندن که بهتر است!
قیمت یک بنز C63 معمولی 82 هزار دلار آمریکاست .



مرد جوان، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد.
او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا دوست دارم.
سپس يک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا، که روي آن نام او طلاکوب شده بود، يافت.
با عصبانيت فريادي بر سر پدر کشيد و گفت: با تمام مال و دارايي که داري، يک انجيل به من مي دهي؟ کتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد.
سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده.
يک روز به اين فکر افتاد که پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود.
اما قبل از اينکه اقدامي بکند، تلگرامي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است.
بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد. هنگامي که به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني کرد. اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت. در حاليکه اشک مي ريخت انجيل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد.
در کنار آن، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينکه به آن صورتي که انتظار داريم رخ نداده اند؟
چارلز اسپنسر چاپلین یکی از مشهورترین
بازیگران و كارگردانان سینمای هالیوود
و یكی از نوابغ برگزیده و مطرح سینمای
جهان است. او در زمانی که در اوج
موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و
از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی
از این بچه ها که جرالدین نام دارد
استعداد بازیگری را از پدرش به ارث
برده و چند سالی است که در دنیای
سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او
هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی
رسیده و در محافل هنری روی او حساب می
کنند. چند سال پیش وقتی جرالدین تازه
می خواست وارد عالم هنر شود، چارلی
برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا
ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا
قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا
شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
این نامه به حدی زیبا و آموزنده است
كه با درك آن به شخصیت والای این
هنرمند محبوب پی خواهیم برد.
دخترم جرالدین، از تو دورم ولی یک
لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود.
تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه تاتر با
شکوه (شانزلیزه). این را میدانم چنان
است که گویی در این سکوت شبانگاهی
آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام
نقش تو در این نمایش پر شکوه نقش آن
دختر زیبای حاکمی است که اسیرخان
تاتار شده است.
جرالدین، در نقش ستاره باش و بدرخش
اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و
عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده
اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و
نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم و
امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای
تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.
به آسمان ها برو ولی گاهی هم به زمین
بیا و زندگی مردم عادی را تماشا کن.
زندگی آنان که پاهایشان از بینوایی
میلرزد و هنرنمایی میکنند.
من خود یکی از ایشان بوده ام. دخترم
تو درست مرا نمی شناسی! در آن شبهای
بس دور با تو قصه های بسیار گفتم اما
غصه های خود نگفتم که آن هم داستانی
بس شنیدنی دارد. داستان آن دلقک گرسنه
که در پست ترین صحنه های لندن آواز می
خواند و صدقه می گیرد داستان من است.
من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد
نابسامانی را کشیده ام و از اینها
بدتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را
که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند
و سکه آن رهگذر غرورش را خرد میکند.
با این همه من زنده ام و از زندگان
پیش از آنی که بمیرند حرفی نباید زد.
دخترم دنیایی که تو در آن زندگی می
کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.
نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه
تاتر بیرون می آیی آن ستایشگران
ثروتمند را فراموش کن. حال آن راننده
تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس.
حال زنش را جویا شو و اگر باردار بود
و پولی برای خرید لباس بچه نداشت
مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به
نماینده خود در پاریس گفته ام فقط وجه
این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا
بپردازد ولی برای خرجهای دیگرت باید
صورتحساب آن رابفرستی. دخترم گاه و
بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و
مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان
یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار
بگو : من هم یکی از آن ها هستم.
تو واقعا یکی از آنان هستی نه بیشتر.
هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد
اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به
مرحله ای رسیدی که خود را برتر از
تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تاتر
را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه
پاریس برسان من آن جا را خوب می شناسم.
آن جا بازیگران همانند خویش را خواهی
یافت که از قرنها پیش زیباتر از تو
چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنر
نمایی می کنند اما در آن جا از نور
خیره کننده تاتر(شانزه لیزه)خبری نیست.
دخترم جرالدین، چکی سفید امضا برایت
فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد
بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو
فرانک خرج کنی با خود بگو سومین فرانک
از آن من نیست. این برای یک مرد فقیر
و گمنام است که امشب به یک فرانک
احتیاج دارد. جستجو لازم نیست این
نیازمند گمنام را اگر بخواهی در همه
جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه
برایت حرف می زنم برای آن است که از
نیروی فریب و افسون پول این فرزند
بیجان شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز
در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای
بندبازان روی ریسمانی بس نازک و
لرزنده نگران بوده ام.
اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم
برروی زمین استوار و گسترده بیشتر از
بندبازان بر روی زمین استوار سقوط می
کنند. شاید شبی درخشش گرانبها ترین
الماس دنیا تو را فریب دهد و آن شب
است که این الماس آن ریسمان نا استوار
زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی
است. روزی که چهره زیبای یک اشراف
زاده بی بند و بار تو را بفریبد و آن
روزی است که بند بازی ناشی خواهی بود
و همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند.
از این رو دل به زر و زیور مبند که
بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که
خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اگر
روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با
او یکدل باش و براستی او را دوست بدار.
به مادرت گفته ام که در این خصوص برای
تو نامه ای بنویسد او بهتر از من معنی
عشق را می داند. او برای تعریف عشق که
معنی آن یکدلی است شایسته تر از من
است.
دخترم برهنگی بیماری عصر ماست. به
گمان من تن تو باید مال کسی باشد که
روحش را برای تو عریان کرده است. حرف
بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر
می گذارم و با این آخرین پیام نامه را
پایان می بخشم :
"انسان باش. پاکدل و یکدل زیرا گرسنه
بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها
قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن
است"
"پدرت، چارلی چاپلین"

ضرب المثل های پرکاربرد و رایج
ایرانی
به
همراه معادل انگلیسی - قسمت اول
Iranian Current & Full Application
Proverbs
With
English Equivalent - Part One
توانا بود هر
كه دانا بود
Knowledge is power
هر فرازى را
نشیبى است
High
places have their precipices
آدم زنده زندگى
مى خواد
Live
and let live
سحر خیز باش تا
كامروا شوی
An
early bird catches the worm
چیزی كه عوض
داره گله نداره
It is
the case of tit for tat
چاه مكن بهر
كسی اول خودت دوم كسی
He who
blows into fire will have sparkles
in his eyes
بى خبرى، خوش
خبرى
No news
is Best news
شتر دیدى،
ندیدى
You see
nothing, You hear nothing
همه کاره و هیچ
كاره
Jack of
all trades and master of none
عجله كار شیطان
است
Haste
is from the Devil
کاچى به از
هیچى
Somthing is better than nothing
گذشته ها گذشته
Let
bygones be bygones
سر پیری و
معركه گیری
There
is no fool like an old fool
مستى و راستى
There
is truth in wine
جوینده یابنده است
He that
seeks finds


آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»
کشور آمریکا نیز شاهد شکایات بسیار جالب و عجیب و غریبی است.
این هم برخی از عجیب ترین شکایات مطرح شده در آمریکا:
- یک مرد اهل سان دیه گوی آمریکا علیه شهرداری شکایتی را به مبلغ 5.4 میلیون دلار مطرح کرد.
دلیل شکایت این بود:
هنگام اجرای کنسرت در سالن شهرداری یک زن وارد توالت مردانه شده بودو شاکی از لحاظ روحی صدمات جبران ناپذیری دیده بود!
- یک بیمار سرطانی نیز به دلیل آنکه در مدت زمانی که پزشکان گفته بودند نمرده بود
از مسئولان بیمارستان خواستار غرامت شد. چرا که اعتقاد داشت خیلی وقت قبل باید می مرده است!
- پتر ویلز 36 ساله در شکایتش خواستار غرامت از همسرش شد.
چرا که زنش به او گفته بود از وسایل پیشگیری از حاملگی استفاده می کند اما به وی دروغ گفته است.
وی در شکایتش مدعی شد زنش اسپرم وی را دزدیده است! در نهایت این شکایت به جایی نرسید!
- در فلوریدا یک ماهیگیر اسیر طوفان شد و درگذشت.
خانواده متوفی علیه یک کانال تلویزیونی به جرم هواشناسی نادرست شکایت کردند و خواستار 10 میلیون دلار غرامت شدند. این دعوا به فرجام نرسید.
- یک پیرزن 81 ساله به نام استلا لیبک بخاطر آنکه قهوه خریداری شده اش روی بدنش ریخته بود
و باعث سوختگی شده است از شرکت مک دونالد شکایت کرد.
دادگاه وی را محق دانست و پیرزن 2.7 میلیون دلار خسارت دریافت کرد.
مک دونالد از ترس شکایات مشابه تدابیر لازم را اتخاذ کرد!
- در رستورانی در فیلادلفیا یک خانم مشتری که زمین خورده بود و استخوانش شکسته بودعلیه رستوران شکایت می کند و 113 هزار و 500 دلار به دست می آورد.
جالب اینکه این مشتری به نام آمبر چارسون در رستوران با معشوقش دعوا کرده بود و روی بطری ای که به سوی معشوقش پرت کرده افتاده و زمین خورده بود!
Smart man + smart woman = romance
مرد باهوش + زن باهوش = عشقولانه
Smart man + dumb woman = affair
مرد باهوش + زن خنگ = سکس
Dumb man + smart woman = marriage
مرد خنگ + زن باهوش = ازدواج
Dumb man + dumb woman = pregnancy
مرد خنگ + زن خنگ = حاملگی
OFFICE ARITHMETIC
حسابرسی اداری
Smart boss + smart em ployee = profit
رییس باهوش + کارمند باهوش = سود
Smart boss + dumb employee = production
رییس باهوش + کارمند خنگ = تولید
Dumb boss + smart employee = promotion
رییس خنگ + کارمند باهوش = ترفیع
Dumb boss + dumb employee = overtime
رییس خنگ + کارمند خنگ = اضافه کاری
SHOPPING MATH
ریاضیات خرید کردن
A man will pay $2 for a $1 item he needs.
یک مرد بابت یک کالای 1 دلاری که نیاز دارد 2 دلار می پردازد
A woman will pay $1 for a $2 item that she doesn't need.
یک زن بابت یک کالای 2 دلاری که نیاز ندارد 1 دلار می پردازد
GENERAL EQUATIONS & STATISTICS
آمار و برابری عمومی
A woman worries about the future until she gets a husband.
یک زن نگران آینده است تا زمانی که شوهر کند
A man never worries about the future until he gets a wife.
یک مرد هرگز نگران آینده نیست تا زمانی که زن بگیرد
A successful man is one who makes more money than his wife can spend.
یک مرد موفق مردیست که درآمدش بیشتر از مبلغی باشد که زنش خرج می کند
A successful woman is one who can find such a man.
یک زن موفق زنیست که بتواند چنین مردی را پیدا کند
HAPPINESS
شادمانی
To be happy with a man, you must understand him a lot and love him a little..
برای اینکه با یک مرد شاد باشید باید او را کاملا درک کنید و کمی دوست داشته باشید
To be happy with a woman, you must love her a lot and not try to understand her
at all.
برای اینکه با یک زن شاد باشید باید او را کاملا دوست داشته باشید و اصلا سعی
نکنید که او را درک کنید
LONGEVITY
طول عمر
Married men live longer than single men do, but married men are a lot more
willing to die.
مردان متاهل بیشتر از مردان مجرد عمر می کنند در عوض مردان متاهل بیشتر آرزوی مرگ
می کنند
PROPENSITY TO CHANGE
گرایش به تغییر
A woman marries a man expecting he will change, but he doesn't.
زمانی که یک زن که با مردی ازدواج می کند انتظار دارد که او تغییر کند ولی اینگونه
ن5ی شود
A man marries a woman expecting that she won't change, and she does.
زمانی که یک مرد با زنی ازدواج می کند مطمئن است که آن زن تغییر نمی کند و اینگونه
می شود
DISCUSSION T! ECHNIQUE
ادبیات گفتگو
A woman has the last word in any argument.
یک زن در بحث حرف آخر را می زند
Anything a man says after that is the beginning of a new argument.
بعد از آن، هر حرفی که مرد بزند، شروع یک بحث جدید است
GUYS YOU KNOW CAN HANDLE IT
توانند آن را هضم کنند، بفرستید
alef_rastgoo@yahoo.com
تماس اول
- سلام، ميخواستم بهتون يه دستوري بدم.
برق: چه دستوري؟
- ميخواستم بهتون بگم از ساعت 23 دوشنبه، تا ساعت 1 بامداد روز سه شنبه برق هاي كل كشور رو قطع كنين.
برق: انگار شما حالتون خوب نيست.
- درسته حالم خوب نيست، مگه با وجود برخي از اين مجري هاي تلويزيوني حالي هم واسه آدم مي مونه؟!
برق: درخواست شما رو نمي تونيم عملي كنيم، لطفا مزاحم نشيد.
- پس بزاريد خودم رو معرفي كنم، من [...] هستم، حالا چي؟! بازم نمي تونيد دستورم رو عملي كنيد؟!
برق:
به به! ببخشيد به جا نياوردم، اما انگار سوتفاهمي ايجاد شده، شما رئيس
[...] هستيد، همه كاره ي مملكت كه نيستيد، در ضمن اون ساعت برنامه 90
داره، و من و خيلي از مردم ميخوايم در اون ساعت برنامه 90 رو نگاه كنيم.
- اه! اعصابم رو خورد كردي! مگه نمي دوني نبايد اسم اين برنامه رو پيش من بياري؟! ... تق![صداي قطع كردن گوشي]
تماس دوم:
- سلام، خوب هستيد، ميشه ازتون يه درخواستي داشته باشم؟!
گاز: بفرمايين.
-
من [...] هستم، بچه ها قبلا جريان رو بهتون گفتن، مي خواستم ببينم تصميم
گيري كرديد؟ گاز صدا و سيما رو توي اون ساعتي كه برنامه ي "اسمش رو نبر"
پخش ميشه قطع مي كنين؟
گاز: آقاي [...] انگار فراموش كرديد، ما قبلا
به درخواست شما يك بار اين كار رو كرديم، تصور شما اين بود كه به دليل
سرماي استوديو عادل خان برنامه 90 رو اجرا نمي كنه، ولي اين آدم پر رو تر
از اين حرفاست، رفت دوتا كاپيشن روي هم پوشيد و اومد برنامه 90 رو اجرا
كرد.
- اه! اينقدر اسم اين برنامه و اون مجري رو پيش من نيار! ... تق![صداي قطع كردن گوشي]
تماس سوم:
- سلام.
ع.ل: سلام [...] تويي؟!، ساعت يازده شبه! مگه نمي دوني من الان دارم برنامه 90 رو تماشا مي كنم، چرا مزاحم شدي؟!
- مي دونم، اما يه كار فوري داشتم، اگه ميشه توي مجلس يه طرحي تصويب كنين كه يك شبانه روز به جاي 24 ساعت، بيست و دو ساعت باشه.
ع.ل: خب كه چي بشه؟!
- اينطوري، از ساعت 23 تا ساعت يك بامداد رو از زندگي حذف مي كنيم، و ديگه برنامه ي "اسمش رو نبر" هم وجود نخواهد داشت!
ع.ل: باشه طرحش رو ميدم به مجلس، اما واسه تصويب شدنش قول نمي دم.
- پس امشب چي؟ يعني امشب اين برنامه بايد به طور كامل پخش بشه؟! همين الان خودت تصويبش كن.
ع.ل: نميشه، بايد بره توي مجلس، موافق و مخالف در موردش صحبت كنند و بعد راي گيري بشه.
- موافق و مخالف؟! اين سوسول بازي ها چيه؟! اصلا چرا اجازه ميدي مخالف حرف بزنه؟!
ع.ل: راستي تو مشكلت با اين برنامه 90 چيه؟!
- اه! اينقدر اسم اين برنامه رو پيش من نبر! ... تق![صداي قطع كردن گوشي]
تماس چهارم
- سلام ،
من [...] هستم، يه درخواستي داشتم، با توجه به اينكه اين روزها ايام
امتحانات هست و باز هم از آنجا كه درس خوندن امري مهم و حياتي است، و باز
هم از همانجا كه ما خيلي به علم اهميت مي دهيم، و با توجه به اينكه اين
جوانان ناآگاه در اين شب هاي عزيز امتحانات اقدام به اس ام اس بازي مي
كنند، از شما خواهش مي كنم در راستاي اعتلاي علم از ساعت 23 دوشنبه، تا
ساعت 1 روز سه شنبه سيستم اس ام اسي خودتون رو مختل كنيد.
مخابرات:
چي چي رو سيستم اس ام اسي رو مختل كنيم؟ مگه توي باغ نيستي؟ درست توي همين
ساعت برنامه 90 پخش ميشه، در ضمن اين هفته هواداراي فردوسي پور تصميم
گرفتند پنج ميليون اس ام اس به اين برنامه بزنن، هيچ مي دوني چقدر كاسب
ميشيم؟ وايستا خودم حساب كنم … (بعد از بيست دقيقه) … به به! ميشه صد و ده
ميليون تومن!
- مگه ماشين حساب نداري كه به خاطر يه ضرب كردن منو بيست دقيقه پشت خط علاف كردي؟
مخابرات:
تازه برو خدات رو شكر كن، من با ماشين حساب محاسبه كردم اينقدر طول كشيد،
اگه هم ناراحتي يه ضرب دستي هم انجام بدم ببينم ماشين حساب درست عمل كرده
يا نه!
- اي بابا! با ما هم بعله؟! ميخواي به هر بهانه اي شده ما رو پشت خط نگه داري كه درآمدهاي مخابرات افزايش پيدا كنه؟!
مخابرات: همين كه گفتم توي اون ساعت برنامه 90 پخش ميشه، نمي شه از صد و ده ميليون تومن گذشت.
- يعني اصلا هيچ راهي نداره؟!
مخابرات: ...؟!
1- سوئد در حدود 450000 کيلومتر مربع وسعت دارد..
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد. ٣- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود 780000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکتهاى توليدى سوئد هستند.
اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برميداشت و به محل کار ميبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبحها زود به کارخانه ميرسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک ميکرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار ميآمدند.
اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). اين جنبش ميگويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار ميگيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال ميبرد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.
به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسيترين ارزشهاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيطهاى کارى کم تنشتر، شادتر و مولّدترى است که در آن، انسانها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت ميبرند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکتها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بيشتاب و با بهرهورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.
بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان ميگذرانيم امّا تنها هنگامى به آن ميرسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.
بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش ميکنيم.
همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار ميکنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق ميافتد، در حالى که تو سرگرم برنامهريزيهاى ديگرى هستى.
به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک ميگوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها ميکنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند!
این مطلب از ایمیل های ارسالی نقل می شود ومتاسفانه نام نویسنده درج نشده بود
پرتگاه مقدس !
این پرتگاه در کشور نروژ واقع شده و ارتفاع ششصد و چهار متری آن به دلیل آنکه در بالاترین نقطه اش دارای سطح صاف بیست و پنج متری است آنرا تبدیل به یک مکان توریستی کرده است به طوری که روزانه بازدید کنندگان زیادی به این مکان می آیند. این پرتگاه در بعضی
محافل به منبر کشیشان در هنگام خواندن انجیل تشبیه شده است و احتمالا مکان
مناسبی برای افرادی که ترس از ارتفاع دارند نیست !













